تبليغاتX
به همین سادگی




















به همین سادگی

۱)

صبر کن/

راه طو لا نی ست

من برایت چراغ آورد م

مثل فانوس فیلم های تکراری

و چقدر

خاطره از روشنیِ  چشمِ خودم.

 ؟می بینی ؟

جاده ها تاریک اندوُ

تو نمی بینی! /سایه های سیاه پیش رویت را!

صبر کن/

شکل قلبت کف دستم جامانده !

ترسم اینست که بی دل بروی....

من همین جا می مانم

راه،طولانی ست اما....

نور این فانوس

         یک نفر را کافی ست

............................. 

۲)

نمیدونم چرا این کارم رو یه جور عجیبی دوست دارم.....اما بی تعارف نقدش کنید...

۳)

(بیخودی جار نزن که :دلت را  یک نفر برده  و ُاز دور به تو خندیده):تهمت بزرگی ست!

 

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:54 فاطیماکرمی| |

 

ببخشید آقا!

می شود دیگر دستم را نگیرید!

دستم بوی شما نمی دهد حالا.

***

ببخشیدکه اینقدر فاصله می گیرم آقا!

من از عطر تند حرف هایتان

                       مدام سرفه ام می گیرد

-   شاید کمی  هم دروغ می گویید-

شاید.....................!

***

ببخشید آقا !می شود عینکِ دودی بزنید

چشمتان که می چرخد

  من همش  سرگیجه می گیرم..!

....!

نگه دارید آقا این چرخ فلک را لطفا!

قبل از ایستگاه آخر، من پیاده می شوم.

....

ببخشید آقا....!

آقا ببخشید !نگه دارید!/

پیاده می شوم من از مسیر نگاهتان حالا!

    ....

***

..........................................................................................................................

ممنون از کارشناسی هاتون....

 

جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:0 فاطیماکرمی| |

 

۱)

آرام تر ای  روزگار !من هنوز یه عالمه حرف ناگفته دارم و کار ناکرده...هی روزگار!

چقدر زود زود از روی آبان های تقویم من گذر می کنی! آرام تر ....آرام تر........

۲)

امسال به جای شمع ،روی کیک تولدم یه دنیا ستاره چیده ام آنقــــــــــــــــــــــــــــــــــدرکه شکل ۲۸ میان آنها گم شده ...

می فهمی !؟یه عالمه ستاره....:ستاره های واقعی.....

- دلم نمی آید ستاره ها خاموش شود -

۳)

حالا که بیشتر شبیه آدم بزرگا می شوم دلم برای کودکی هایم تنگ می شود !نگاه کن! کودک درونم دلش میخواهد شیطنت کند....خدای من ...طفلک درون من باورش نمی شود این همه سال را بدو بدوکرده ....اصلا خستگی هم حالی اش نیست...

۴)

 .....!هیس.....برای بزر گ شدن کمی تمرکز میخواهم..... دیروزنبض احساسم تند تند می زد....  ...امروز همه حجم عقلم  درد میکند ....فردا ..............؟!

۵)

و "پنج" عدد شروع من!

حالا بیا روبه روی سادگی هایم بنشین و به تماشای روزهایی که از من می گذرد....

دلم گواه  خوبی می دهدبرای این پاییز....   دلم گواه می دهد انگار اتفاق های خوبی میان  این آبان  تا آبان بعد   جا گرفته...!!!

یعنی باورش کنم؟

.....................................................................

**بازهم مثل هر سال با یه نکته مرا به نشاط بیاورید...دلم یه نشاط غیر فلسفی میخواد....ساده و بی شیله پیله....

وبلاگ دیگرم هم رنگ عوض کرد..... نگاه کن.....

 

جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:50 فاطیماکرمی| |

 

گفتم- این روزها-   از  کوچه ی  ما که  گذر کنی ،تمام خاطره زردش را از بر می شوی....

گفتم: بیا  رد هربرگ نارنجی که دلش روی زمین جامانده ،علامت بگذاریم...تا سرخط خدا که رسیدیم ،زمین پر شود از نشانی های من و تو...

گفتم پاییز را بهانه کن....پاییز را  اگر بهانه کنی ،تمام پیرهنت بوی مهر می گیرد ... (به حسم قسم ،راست می گویم)

گفتم امشب مهتابی ست... درست همین امشب ...بیا تا تَهِ تهِ بودنِ این خیابان روبه رو  بدوَیم و با ماه قائم باشک بازی کنیم

با ماه قائم باشک بازی کنیم و هی ماه را جا بگذاریم....

(ماه از ما جا می ماند باور کن....)

نفس نفس هایش را میشنوی؟

 

  اصلا   بیا میز گردی بگذاریم وسط حیات/ط  دنیا و دورتا دور خودمان بنشینم و ... هی حرف بزنیم ...چیزی شبیه راز یا نقطه ابهام را ناگفته بگذاریم و از "رفتن نا بهنگام " بگوییم.

 

بیا  درست لحظه  ی ابری شدن آسمان ،نماز باران بخوانیم و بعد......

بعد که خیس شدیم هی از ته دل ذوق کنیم که چقــــــــــــــــــــــــــــــــدرزود دعایمان مستجاب شد.!!!

بیا...

بیا ... بیا گوشه ی  این پاییز بزرگ برای هر دوی ما جا هست.....من اما ....

من اما شاید وسط خنده ی آبان ،تو را جا بگذارم....

...

....

....!

 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:0 فاطیماکرمی| |


Design By : Night Skin

Others