به همین سادگی
تمام شب را دوره کرد...چند روزی نبود که آخرین داستانش را نوشته بود...چند وقت دیگر قرار بود به نشر برسد.... به نشر برسد؟ عجیب نگران غیرتی بود که همیشه به آن می بالید... با این همه غرور .نگاهش پرًًُ بغض شده بود...صدایش کاملا زنگ گریه داشت...کلامش که جاری نمی شد از زبانش .تا بفهمی چه شگفت می لرزد...هر چه بیشتر می گذشت...بارانی تر می شد...سالهای زیادی بود که «نویسنده »می نامیدند اورا ... عجیب دلتنگ و بیقرار می نمود...حتی ستاره شمردن هم پلکش را سنگین نمی کرد... خواب هم نمی ربود اورا... تمام برگه های خیس نوشته هایش را پنهانی در صندوقی مخفی کرد...درش را قفل کردو کلیدش را پای یاس های سپید .به آرامی کاشت...حواسش بود کسی نبیندش... تلفن زنگ می زد..ناشر کتابهایش بود می خواست که با او برای آخرین کتابش قرارداد ببندد... تمام تماس ها از چند روز پیش بی پاسخ مانده بود... بسیار دردناک بود... هیچ کس نمی دانست نویسنده عاشق شده بود... عاشق یکی از شخصیت های داستانش ... *** *** جا لب است.دل نویسنده شیفته آدمک های داستانش شده...دل من .سوخته ی دل او...ولابد شما هم به دیوانگی دل من... اما...نه...نخندید.... سیب ها همه سرخ هم که باشند دیگر کسی فریبمان نمی دهد آنقدر بزرگ شده ایم که بی تعارف هیچ فریبی... رنگمان سرخ شود... ...رنگمان سرخ شود... *بدون شرح همه واژه ها را پس تان میدهم...به تمام کلماتم سوگند... دلتان که بزرگ است...چند حرف کوچکم دهید...خوب می دانم چطور بزرگ بزرگ حرف بزنم... کمی قافیه کمی هم وزن می خواهم...به اندازه ای که بتوان با آن نثر مسجع نوشت... کمی آیینگی هم می خواهم...نمی شکنمش ...باورم کنید... آهای شما که شاعرید کمی به من واژه دهید...به امانت می خواهم ... از شاهنامه بگویید شاهکاری خواهم نوشت...دوسه قطره از «جام نبیذ» واژه هایی قوی از «گرد آفرید» چند حرف بد از «دیو های سپید»... آهای شما که شاعرید کمی از «گوهر عقد فلک» دو سه تار از «زلف زمین» می خواهم...«آبله چشم چراغم»*...قافیه م تنگ شده...مس مارا به زری اندود کنید... دوسه بیتی از بوستان و چند بابی از گلستانم دهید...غزل غزل از عاشقانه های سعدی...کمی از پریشانی های شمس...دوسه بیتی هم از حافظ می خواهم آهای شما که شاعرید...دو سه سطر شعر نو می خواهم...واژ ه ها ی تازه و نابم دهید...دوسه بیتی بی قافیه...شاعری های سپید... آهای شما که شاعرید...ترانه تشنه ام من...کمی به من نوای نو...ترانه های شاد بی نظیر...موسیقی های نهان.....دهید مرا صدای خوش... . همه هر چه خواستم .... به امانت می خواهم... کمی به من واژه دهید... نوشتم تا بگویم کم آورده ام...فرصت شاعرانگی دیگر این روز ها به دست نمی آید... روبه روی درخت کاشته ام شب ها ستاره ها یکی یکی جلو می آیند و شماره های خود را می گویند ستاره های شب شهرم آنقدر می شمارندتا ار شمارش هم-دم صبح- خوابشان می برد ...من باد را می بینم پنجره ام را به طواف می چرخد پنجره اتاق من روبه روی این درخت بلند همیشه باز است شاخه ها تا آنجا که خدا هست بالایند پرنده ها شانه شاخه ها را نشانه رفته اند... اینجا روبه روی پنجره از لالایی ساکت ماه خوابم می برد ... صبح ها گنجشک ها بیدار باشم رابیقراری می کنند شیار نازک نوری روی صورتم ناز پلکم را می کشد ابرها به خود من به خود خود پنجره هم حسودی می کنند ....آسمانا... آسمانا چقدر خوشبخت است پنجره اتاق من... اینها شعر نیست خود خود زندگی است ...روزهای پر از پنجره را برایتان از اسمان می خواهم...گاه کمی شادی هم بد نیست...این بار سحر گاه بودکه نوشتنم آمد... خیال ماندن که ندارم ...گفته بودم اینجا برای دل من .تنگ است ...بزرگ جایی می خواهم بس بی انتها ...جایی که از این منیت ها برهم ..از این من بودن های مکرر..من باشم ها ی لجوج... خودت هم خوب می دانی اینجا مردمان شهرمان هر روز «من» می شوند... و این ضمیر را با صلابتی احمقانه فریاد می کنند...و ما هم... آیینه را می بینیم ...ذوق حسمان را می گیرد ...که چه خوب « من» ی شده ایم امروز... آنجا که فریاد می زنیم:«این منم...» چه پوشالی لحنی است که از ما می شنوند...کاش می دیدیم زیر پای مان آنقدر ها هم بلند نیست... چه می شودمان آنقدر اسیر رنگ شده ایم که فراموشمان شده شب فقط یک رنگ دارد و بس... دغدغه های ماشینی .از یادمان برده زمانی بیقرار ماه بودیم و با شب های آسمان .مهتابی می شدیم...خلوتگاهمان سقف نداشت و محبوس نبودیم در این بن بست های اجباری و دیوار های بلند بی روزن... انقدر بارانی بودیم که آب . حسرتمان را می کشید...خیسی های بی نظیر .با شکوه مان می کرد..و چنان بی آلایش می زیستیم که تمامت طهارت به حسودی مان به پا می خاست... کجاست «معصومیت از دست رفته »ی ما ...تا کی چنین پر عصیان... آنقدر در این اتاقک های بی پنجره نفس کشیده ایم که تمام چاردیواری هامان مسموم شده...می شنوی؟این صدای سرفه شیشه هاست... بگذریم... نگاهم کن...«من» آماده رفتنم...اما نه ... کمی هم صبر می کنم... معنی تازه می خواهم ...کلام نو بیاور...باور کن آیینه را شکسته ام... داخل ان بطری کمی نور پنهان کن برای روز مبادا می خواهمش ...میان پنجره ی رو به رویت...هواهوا باد ذخیره کن نفسم که تنگ شد...گشاده رویم خواهد کرد... کاسه آبی هم پیش دستم بگذار...آب زلالی می خواهم...شفافیت تورا به تماشا خواهم نشست...به رسوایی میندیش...شیشه ای که باشی نور تورا نخواهد آزرد... ...خواستم خوب بنویسم ناگهان یاوه ها بافتم ... به زیبایی اندیشه تان ببخشاییدم..نیمه شبی دیگر... اتفاق از نگاه تو آغاز شد... هر چه پنهان می کنم هرچه پنهان می شوم دزدیده تر نگاه می کنی دزدیده تر...گزیده تر... و من می روم تا نبینی ام سر به زیر و با شکوه.... ... شاعرم خواهی کرد ....می دانم... و خواهم سرود شاه بیت ترانه هایی را که هرگز تقدیمت نمی شود ... مرورم مکن... من به پایان رسیده ام ... اما... تو هنوز تو هنوزدچار آن اتفاق آغازینی... ....باور کن باورم کن من دیگر تکرار نمی شوم... از حادثه ای اگر تر شدید یعنی شما هم دچار شده اید من هم بی دریغ نوشته ام را تقدیمتان می کنم... ـ:قلم و کاغذ... نمی خواد توی این دنیای پست مدرنیسم قلم و کاغذ به کار نمی یاد...روی همین صفحه پر کلید چند تا حرف رو که فشار بدی جملات خودشون میان...ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ فاصله یادت نره ...اخه تو همیشه فاصله هارو گم می کنی...می فهمی از فاصله حرف می زنم.. شعر...؟ نه شعر ننویس...می دونم پر شعری ...قافیه هارو که پشت سرهم «ردیف»می کنی احساساتی می شم... از ایهام نازک کلماتت هول برم می داره...با جنس جناس هاتم که مدتهاست آشنام... می دونم واژه ها رو بی نظیر مراعات می کنی...تو به ستاره ها نگاه می کنی و عاشق ماه میشی...من به کنایه به خودم می گیرم...کلی استعاره هم که خرج کنی بیشتر دلم می گیره.. قصه بگو...بهتره.. ـ:یکی بود دوتا بود سه تا بود چارتا بود پنش تا...... نه نمی خواد....تا آخر ادامه نده...حالا باید از «یکی»که نبو دحرف بزنی...تا همه هستند بگو.. یه قصه خوب...از جاده شروع کن...تا آخرش برو... زیاد شلوغش نکن من از داستان های پر شخصیت می ترسم کلی باید صفحه هارو ورق بزنم تا برسم به خودم... گفته بودم یا نه...من حوصله م زود سر میره... حرفای خنده دار هم می تونی بزنی...اما قول نمی دم که بخندم...ته دلم که یه کم قلقلکی بشه..کافیه... گفته بودی پر از حرفی...گفته بودی دنبال فرصتی می گردی تا حرف بزنی.. خب همه این حرفارو تو قصه بگو...همون وسطا ...روی سطر پنجم ...آهان بله...همون جا بشین سر پاراگراف...منم دارم میام... ـ:شمع..؟ نه نمی خواد...نمی خوام کسی بفهمه روی دوتا سطر روبه روی هم نشستیم... چارتا شاخه رز هم گوشه تاقچه پژمرده...یه کم که جلو تربری می بینی..چند صفحه اون ور تر ه...رز رز که نیستند...همشون زردن...از همون اول زرد بودن...همون موقع که حروف رو بغل هم می چیدی...منم اونارو از جدول کنار بلوار چیدم...(کار بدی کردم؟!) مهم نیست همه اونا یی که میگن چیدن گل کار خوبی نیست حتم دارم یه روزی خودشون یه گلی رو یا شاید بیشتر هم چیدن... ...ورق می زنی...و بازم قصه می بافی... من خندم می گیره...تو داری همین طور قصه رو ادامه می دی... بدون من... یه کم خسته ام ...سطر بعدی من میرم .انتهای جمله من نقطه بذار .حتما برو سر خط... من میرم خودت قصه رو یه جوری تمومش کن... تورو خدا کلاغه یادت نره آخر قصه حتما به خونه ش برسون... می خوام نفس بکشم ...یه کم واژه های تازه بچین ...دو سه تا حرف جدید هم حالمو جا میاره... ...وسطای قصه منو از بین شخصیت ها حذف کن...یه طوری که کسی نفهمه..مثلا بنویس رفته مسافرت...یا مثلا گم شده...نمی دونم خودت بهتر می دونی.. چقدر خسته ام..همین جا تو پاورقی میشینم...خستگیم که در رفت خودم میرم... کلاغه یادت نره...به خونه ش که برسه خیالم راحت میشه.. آخر قصه هم سه تا نقطه بذار درست مثل من... ... عصر دیرو ز پر قصه بودم بی سر وته ...ساعت نزدیک ۳ بود.. کلی به خودم ارفاق کردم شما هم با کمی اغماض بخوانیدش...اگر دوستش نداشتید نفرینم کنید تادیگرچنین ناگهانی نشوم... اینجاسلام ...چه فضای جدید و خوبی...از پرشین بلاگ آمده ام...انقدر کلماتم از دست این هکر ها اذیت شدند که دلم برای همه شان سوخت... امروز تصمیم گرفتم نجاتشان بدهم ..من هکر های عراقی را دوست ندارم..انها مرا از خانه ام بیرونم کردند...نمی دانستند واژه های بی زبان ما چه خواهند کشید...به هر حال من باید میدانستم که خانه نزدیک دریا زود ویران میشود...حالا که تمام این خانه ها ی خیالی را به طوفانی ترین دریا ها نزدیک کرده ایم به شنا کردن باید بیندیشیم...پرشین هم مثل تمام لحظه های زود گذر مارا اگاه کرد ....نباید دل بست به تمام انچه هست... نشانی خانه قبلی ام را میگذارم تا اخرین نوشته ام را بخوانید * نظر صمیمانه تان را به دیده(گوش)منت می پذیرم... اینجا را کلیک کنید *** برای شروع نوشته ای را که با آن وبلاگ قبلی ام متولد شد برایتان می آورم... *** *** مرا بخوا ن تا خو اندنی شوم «دستت را به من بده» دستانت را خواهم فشرد نه آنقدر سخت که خصومت از آن خیزد و نه آنقدر نرم که نازشها مرا فریاد مکن نجوا کردنم را خواهی شنید ونهایت صدایم را در نوشتارم داد خواهم زد به صداقت سوگند ما که فانوس ندیدیم خورشید را هم این بناهای بلند محجوب کردند از ما وماه را که آسمان دریغش دارد از ما به سوسوی چراغهای شب شهر سوگند که شفاف خواهم بود نگاهم کنید من با فروغ چشمانتان نیاز را فهمیده ام به همین سادگی به میانتان آمده ام...
| Design By : Night Skin |


