تبليغاتX
به همین سادگی




















به همین سادگی

  .................

 

بدو بدو آمده ام...تمام کوچه را دویده ام...می بینی کفشی پایم نیست.کمی خون(کمی می گویم که نگران نشوی)اما باور کن خون پایم بند نمی آید.

انتهای کوچه پر از شیشه بود.شیشه های شهر شما همه شکسته و من ٍ ساده به جای آنکه از ابتدای کوچه بیایم از انتها آمده ام...

... ... ... می شنوی ؟  لابه لای این نقطه چین ها نفس نفس میزنم(چقدر کشیدن نفس کشدن سخت است)

دیشب که خوابم نمی آمد کمی دعا ی باران خواندم...می بینی بازهم دعایم مستجاب نشد...چه زود آفتاب می زند در شهرتان....

آفتاب را دوست ندارم .طلوع که می کند فرصت روحانیت را از آدمی می گیرد....

چقدر خورشید .کوچه تان را گرفته...اینجا در این کوچه تنگ و طولانی .کمی سایه ندارید؟

چقدر بی شکوه ! حتی یک درخت هم نکاشته اید.ساکنان این کوی نمی دانند یک نفر غریبه....یا رهگذری اگر تشنه شودآب می خواهد که بنوشد...یک قطره آب هم نیست...حتی یک قطره...

کاش دیدگانم شور نمی باریدند...تشنگی ام را بیشتر می کند....

تمام کوچه را دویده ام...خسته ام ...نمی بینی؟

 خوب یادم هست... از همین کوچه بود...دلم را از قفس سینه ام بیرون کشید و  دوید ... دنبالش دویدم...

همین جاها بود...

خانه شان پنجره نداشت.هر چه بود دیوار بود...

ـ :یک دریچه؟

ـ: چرا یک دریچه کوچک هم داشت .به گمانم نور از آن سرک می کشید...

عجیب...! هیچ خانه ای اینجا پلاک ندارد.!

هنوز خون پایم بند نیامده...من ٍ ساده را باش که تمام این کوچه را که پر از شکسته ها بود پابرهنه آمدم...کمی ضعف دارم...هیچ کس مرا نمی شنود...

ـ: آهای...

ـ : آهای

من از انعکاس نا مفهوم صداها می ترسم....

دلم  را ...دلم  را  ...باور کنید ببینمش می شناسمش...شکل گرفته ای داشت مثل ابر مچاله شده...مثل عدد روز تولدم...مثل شیشه...(خدا کند نشکسته باشندش) مثل ستاره...

کوچه که تمام شد ...باز می گردم از نو...شاید خون پایم هم بند بیاید...

...

ببینم... اینجا رد خون دیگری بر جاست...نگاه که می کنم رد پایم دوردیف تکرار شده...سایه کیست که با من است؟

من  کمی می ترسم ...شهر شما عجیب است...

خورشید بی آنکه به دیواری ذره ای سایه امانت دهد...نا گهان غروب می کند...شب کوچه تان خیلی تاریک است...

کاش این کوچه بن بست بود...

تمام که نمی شود تمام این کوچه...

سایه کیست که با من است؟

... ... صدای نفس هایم را می شنوی؟... ...

 

*پیش از این ماه عزیز نوشته بودمش...خسته بودم...و تمام نمی شد شکستنی هایم...خواهید بخشید مرا اگر به این کوچه کشاند م تان.

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:35 فاطیماکرمی| |

 

..............................

۱)

مهتابی میشویم این ماه را...آماده هستی شایسته شویم آسمان را.؟...

در این هوای گرم .تشنه نشوی آب را.....زلال شو ......خود خود آب باش....

یک وقت بهانه نکنی گرسنگی را.....سیب شو......زرد نخواهی شد اگر چون دانه  های انار.سرخ باشی.....

نچرخد یک وقت چشمت دنبال زیبایی....سربه زیر باش و زیبا شو.....تماشایی کن خودت را....

سحر که بیدار شدی....بهانه نکنی خواب را....آنقدر بیدار باش که دیگر خورشید ننازد به بیدار کردنت....

....

مهتابی میشویم این ماه را....آسمانا ....شایسته هستی تمام شفافیت ما را؟

 

*وقت افطار زمزمه که می کنید یاد خدارا ...مرا هم دعا کنید.

 

۲)

دوست صمیمی من...الهام نازنینم...این روزها داغدار است...برای عشقی  واقعا شکسته...اگر مرا به دوستی پذیرفته اید به احترام دوستی مان....به خانه این دوستم بروید و با جمله ای آرامش کنید...حتی با یک مصرع...الهام پشت نرده هامنتظر کمی صبوری است... 

سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:5 فاطیماکرمی| |

 

راهی که به اراده انتخابش نکردیم طولانی بود.

ناگهان بود که به هم رسیده بودیم و  آرام آرام به ناگهانی شدن عادت  می کردیم...

لیلا که شدم تمام جنون تورا ...جاده راهش را گم کرد.کوتاه شد تمام آن مسیری که گذر از آن طاقت فرسا می نمود برای ما.آنقدر کم شد که به شگفت آورد ما را.مارا که به غفلت جاده را شروع کرده بودیم.«هر چه بادا باد»گفته بودیم (!) و به راه افتاده بودیم.

گفته بودم  تا انتها ی جاده با تو می آیم .چقدر  نمی دانستم که راه کوتاه می شود با پیمودن ما...اشتباه من این بود که همسفر نباید میشدم تمام این سفر را...

کمی که تلخی کرد ه بودم «شیرین»نامید مرا شاعری...- لابد می گویی چه شاعر خوبی ـ فرهاد که نشدی تمام روز های سختم را ...تا بگویم از غارهایی که تنهایی ام را گوش می کنند.

از «خداحافظ تا همیشه » می ترسم ترس که دیگر از سر آگاهی نیست چرا تکرار می کنی شاه بیت شعری را که از «ترس » گفته ام.می گویی :«باش و از خدا مخواه که برای همیشه حافظ تنهایی من باشد.»

عقل رفتن داری و دل ماندن ...هیچ خودت هم نمی دانی ناز می کشی یا نیاز را می فهمی....!

به آخر جاده که رسیدیم بازهم جوانیم...تو جوا نی و من کمی جوانتر.

به دوراهی که رسیدیم تمام می شویم .آماده هستی تمام شدنمان را بدرود بگوییم؟

ما در آغاز پایانیم...«به امید دید ار » نخواهیم گفت این بار....به پایان که رسیدیم نگاه نخواهیم کرد رد پا هایمان را....

تمام می شویم آماده شو....

ما جوانیم...ما جوانیم...جوان جوان....اما به پای هم هرگز پیر نخوا هیم شد...........

...................................................................................................

                                  

*

جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:26 فاطیماکرمی| |

 

        ـ : یک     دو   سه 

   رفت پشت دیوار

                   ـ : چهار پنج شش

   گفت:«تا ده می شمارم

            زود پنهان میشوی

           من پی ات خواهم دوید»

                    ـ: هفت هشت نه

     فرصتی بیشتر خواستم

                  . . .

                 ـ:  هفت هشت نه

 

     آنقدر پنهان شد او(!)

               هرگز  نیافت دیگر مرا ... 

 

    ( چه کسی کی کجا جای ما را تغییر داد...) 

                          

                       هفت هشت نه

                         ده 

                               ده 

                                      ده

                                          هر گز پیدایم نکرد

                                                                  . . .

 

* من از بازیهای آدم بزرگا می ترسم...اعداد تا آنجا که نیرنگ کار می کند نامتناهی اند... و پایان ناپذیر فریبمان می دهند... 

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:35 فاطیماکرمی| |

 

ـ شما در غربی ترین نقطه شمال کشور ـ

ما اینجا در پایتخت ایرا ن زمین...شهری که  هرروز صبح من و خواهر و برادرانم هوایش را عمیق نفس می کشیم و فریاد ریه هامان را بی صدا سرفه  می کنیم...

زمین شهر مان را هرروز به آسفالت می کشند و فردای هرروز ها آسفالتش را تمدید   می کنند و باز چاله ها ترمیم نمی شوند...

آنقدر باغ نداریم که...

من از شهری که در آن زندگی می کنم می گویم.اینکه هرروز برای جابه جایی از نقطه ای به نقطه ای دیگر باید سوار اتوبوس هایی شوم که حالا به جای تکه کاغذی ارزان .اسکناس از ما  می خواهند و هرروز مجبورم سوار قطارها ی طویلی شوم که مجال تنفسم نمی دهند...من بی دیدن هیچ منظره ای از میان تونل های تاریک  میگذرم...

آنجا در شهر شما دلهای وسیع تان عکس خدا را هرروز در آبهای شفاف  می بیندو ما اینجا خدا را ـ در آب های معادن شهر شما که در بطری هایی به ما می فروشند ـ ُگم کرده ایم...

اقتصادمان کمی (!)بیمار است ...

از سیاست شهرمان نمی گویم که دست خیلی ها به آن آلوده است ...مردان گاه به  ازدواج موقت می اندیشند و زنان شهر مان آنقدر کار می کنند که کودکانشان در مهد های کودک .مربیان را «مادر»می نامند...

از زن های بد شهرمان حرف نمی زنم که زیبایی شان را به بهای ناچیزی   میفروشندو شرافت را زیر علامت سوال بزرگی له می کنند.

اینجا ساختمان ها آنقدر بالایندکه صورت آسمان شهرمان  خراش می خورد و ابر های زخمی .تیره می بارند...

اما نه...

با تمام این بدی های شهرمان .هرروزش را زندگی می کنم بی آنکه به شهری دور دست بیندیشم یا به روستایی سر سبز.

حسرت صفای کوهستان و وسعت دشت ها را نمی خورم من.

ودلم برای آب های زلال سر چشمه  تنگ هم که شود صدایم در نمی آید.

حسودی هم نمی کنم مردمان شهرتان را...

اینجا میان اهالی شهر ما هم خوبانی هستند که به احترامشان به پا می خیزم و سلامشان را گرم پاسخ می گویم.

مردمی ترین های شهرم...خرده مگیرید بر من ...

 من به هوایی تازه   امید بسته ام..

 

 

*قصد تقبیح شهرم را نداشتم... می توانم به شما که در جنوب و  شمال وغرب وشرق هستید هم تقدیمش کنم....

جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:9 فاطیماکرمی| |

 

هنوز  پر از وضویم من...به قداست بی نظیرت سوگند نگاهم برای دوری ات بارانی است خیس خیس..سجاده ام پر از «مریمی»ها شده و کمی از عطر  گل انبیا  تمام  مرا معطرکرده...

به رکوع که رسیدم نشانت خواهم داد ترسم را...اینکه چقدر از زمان بی حضورت می ترسم ...

کوچه های شهر ما تنگ است. ما عظمت تو را در دشتهامان به تماشا خواهیم نشست..به صمیمانه ترین عصرهای جمعه که دلتنگت می شویم سوگند..بی دریغ تر از همیشه مهربانی ات را به پذیره خواهیم آمد ...ما که انتظار را هرروز مرور می کنیم..

از شما نوشتن نیاز به اندیشیدن ندارد. واژه ها آنقدر انتظار را فهمیده اند نامتان که در کلام جاری می شود...بی هیچ اندیشیدنی کنار هم ردیف می شوند.آنقدر می نویسم تا شاید جمله ای حتی کلمه ای از نوشته هایم شما را شایسته باشد.چقدر به لیاقت رسیدن سخت است..

گلدان شمعدانی ها را از تاقچه برداشته ام وبا چند شاخه گل نر گس کنار پنجره گذاشته ام...پنجره ها بازند...

شب های محله ما پر از پذیرایی شده چقدر نوشیدنی هایی که به نیت سلامتت می نوشیم  گواراست...

بزرگوارا ...به بزرگی ات قیام کرده ام دستانم پر از قنوت شده و روبه روی همان شمعدانی ها انجا که به انتظار می خوانمت...روبه قبله به سجده خواهم رفت...آنقدر سر به زیر می مانم تا بگویمت بیشتر بیقرارم... پایان نمازم ...سلام  ها نثارت خواهم کرد..

آقای زمان...می دانی که دلهامان را به اسارت زمان کشانده اند و زمینی مان کرده اند اما  آسمانی  بودن آرزوی ماست ...ای خود خود آرزوها...

چه بد قلب هامان به نا پاکی های عصر عادت کرده...چشم هامان مدتهاست فراموش کرده که زیبایی چه رنگی است...نگاهمان کن ...نگاه که می کنی زیبا می شویم..

به احترامت به پا خاسته ایم ...ما را محترم کن...

آقایمان...نمی دانی چقدر دل هامان شکسته از این همه فاصله...جمعه تا جمعه ...لحظه به لحظه ...ظهور پر طمطراقت را چشم به راهیم... ... ...

 

*خوب بخوانیدم...انقدر که پر از حضور شوید... دلتان که دریایی شد ...مرا هم یاد کنید... راستی .این شبها تماشای ماه را از دست ندهید. 

دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:38 فاطیماکرمی| |


Design By : Night Skin

Others