تبليغاتX
به همین سادگی




















به همین سادگی

 

چقدر درد می کند

سری که شکست دل صاحبش را

کلام نامهربان زبان تلخ تو.....

 

*اولین عهد پاییزی را شکستم

...

جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:42 فاطیماکرمی| |

 

 

مدادهای رنگی ات را بتراش دفترت را بردار...

شروع کن...هرچه را می گویم نقاشی کن...اول یک خانه بکش پنجره هم داشته باشد.دودکشش را هم بکش.طوری که معلوم باشد درونش گرم است...

نترس بیقرار مشو قرار نیست مردی را بکشی که در خواب کودکانش را کشت...مرد قصه ها را رها کن...

غرق کن تمام فکرهایت را درباره زنی که تمام هفت سالگی پسرش و نشاط سه سالگی دخترکش را به رودخانه انداخت...به جنونی که حادثه آفرید اندیشه مکن(واژه اندیشه را بعد ها خواهی فهمید)

از خانه بیرون بیا ...کوچه را پر کن از بازی قایم باشک...نگران همبازی هایت مباش فرشته ها تماشا می کنند بازی تان را...مراقبند کسی شما را نرباید...

هیچ آدم دزدی حق ندارد به کوچه ای که تو کشیده ای بیاید....

پاک کن ات را بردار پاک کن اشک کودکان ستمدیده را که هرروز ناله می کنند کتک های دشمنان را...

ودعا کن برای کودکان شهید عراق و فلسطین و...

روی آرامگا ههایی که ندارند شاخه گلی سرخ بکش...

همانجا کلاس درسی هم بکش...تک تک شان را بنشان پشت نیمکتها ...

نمی دانم پاییز که امد آنها فصل تحصیلی جدید را جشن گرفتند یا نه...

دفتر مشق که ندارند

کتابهای درسشان را ورق بزن...هر جا دیدی آدم بدی نشسته روی سطر های نوشته ها... بلندش کن از روبه روی کودکان دورش کن...

دستان پینه بسته کودکان افغان را بگیر ...غریبه که نیستند همسایه اند...از گره دستانتان بازی عمو زنجیر باف را نقاشی کن...

دورتر برو...سیاه و سفید که ندارد...

 سیاه وسفید که ندارد اینها هم مثل تو بچه اند...سفره ای ر از غذا بکش...از گرسنگی شان که نپرس... رخ زردشان همه چیز را فریاد می زند...

تنشان از داغی خورشید می سوزد...چند دست لباس هم بکش...

به بیما ر ستانی که ندارند برو...

یواشکی فهرست بیماری های کودکان را از  دفتر بزرگ سازمان جهانی کودکان پاک کن..

فلج اطفال و سرطان و ایدز و هموفیلی و هپاتیت و...حتی اسم  مرض هایی که من نمیدانم را هم پاک کن... حواست هست؟هیج کودک بیماری نباشد

هیچ کوک بیماری در دفترت نباشد...

مداد سبزت را بردار...اسمان دنیای بزرگ را با انگشتان کوچکت  اینبار سبز کن ...

بیا نزدیک تر...

پاکت های فال آن پسر را ـ که زل زده به چشمان عروسکت و به مادرت التماس می کند یک فال از او بخرد ـ همه را بازکن و فعلا صدای  قهقهه کودکانه در  انها ضبط کن...

تا من دارم آرزو می کنم دنیایی که کشیدی واقعی شود برو سر چهارراه بایست به کودکان خیابانی بگو حالا دیکر نباید کار کنند...

بگو که گل هایشان را با لبخند هدیه کنند به همه آنها که روز جهانی تو را تبریک می گویند...

کودکان خیابانی...!

راستی روزت مبارک ... کودک من ...

 

شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:56 فاطیماکرمی| |

 

گفتی «اندکی بنشین

             باران بگذرد»   

و منٍ ساده

باز بی احتیاط

بی هیچ چتری

      دویدم زیر باران نگاهت

شتاب رفتنم

آزار می داد

             مسیر تماشایی ات را

و مردم می شنیدند

      زیر پایم

نوبت بر گ ریزان مرا

که طْرْق طرْق می شکست

بهاری را که

تو در هنوز ٍ آن بودی.

و من می دیدم

رد اشاره ات را

که شاید به زحمت  می رسید

       به تابستانی گرم.....

می دانی...

              ...!

من فصل هاست که می روم

پیدا کنم آسمانی را

که عادت دهم

               آفتابش را

تا کمی خشک کند

تمام خیسی تنم را

وهمه ی تر شدن های نگاهت را

که جامانده است

                    روی قدم هایم...

 

 ......................

*بند اول این شعر را ازشاعر ی شنیدم که واژه ها آموخت مرا....نیمه شبی که گذشت سروده شد ناگهان...

چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 11:55 فاطیماکرمی| |

 

 شنیدم خوب می نویسی ..خب بنویس...همین حالا...دنبال چی می گردی؟

ـ:قلم و کاغذ...

نمی خواد توی این دنیای پست مدرنیسم قلم و کاغذ به کار نمی یاد...روی همین صفحه پر کلید چند تا حرف رو که فشار بدی جملات خودشون میان...ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ فاصله  یادت نره ...اخه تو همیشه فاصله هارو گم می کنی...می فهمی از فاصله حرف می زنم..

شعر...؟  نه شعر ننویس...می دونم پر شعری ...قافیه هارو که پشت سرهم «ردیف»می کنی  احساساتی می شم... از ایهام نازک کلماتت  هول برم می داره...با جنس جناس هاتم  که مدتهاست آشنام...

می دونم واژه ها رو بی نظیر مراعات می کنی...تو به ستاره ها نگاه می کنی و عاشق ماه میشی...من به کنایه به خودم می گیرم...کلی استعاره هم که خرج کنی بیشتر دلم می گیره..

قصه بگو...بهتره..

ـ:یکی بود  دوتا بود  سه تا بود   چارتا بود   پنش تا......

نه نمی خواد....تا آخر  ادامه نده...حالا باید از «یکی»که نبو دحرف بزنی...تا همه هستند بگو..

یه قصه خوب...از جاده شروع کن...تا آخرش برو... زیاد شلوغش نکن   من از داستان های پر شخصیت می ترسم   کلی باید صفحه هارو  ورق بزنم تا برسم به خودم...

گفته بودم یا نه...من حوصله م زود سر میره...

حرفای خنده دار هم می تونی بزنی...اما قول نمی دم  که بخندم...ته دلم که یه کم قلقلکی بشه..کافیه...

گفته بودی پر از حرفی...گفته بودی دنبال فرصتی می گردی تا حرف بزنی..

خب همه این حرفارو تو قصه بگو...همون  وسطا ...روی سطر پنجم ...آهان بله...همون جا بشین سر پاراگراف...منم دارم میام...

ـ:شمع..؟   نه نمی خواد...نمی خوام کسی بفهمه روی دوتا سطر روبه روی هم نشستیم...

چارتا شاخه رز هم گوشه تاقچه پژمرده...یه کم که جلو تربری  می بینی..چند صفحه اون ور تر ه...رز رز که نیستند...همشون زردن...از همون اول زرد بودن...همون موقع که حروف رو بغل هم می چیدی...منم اونارو از جدول کنار بلوار چیدم...(کار بدی کردم؟!) مهم نیست همه اونا یی که میگن چیدن گل کار خوبی نیست حتم دارم یه روزی خودشون یه گلی رو یا شاید بیشتر هم  چیدن...

...ورق می زنی...و بازم قصه می بافی...

من خندم می گیره...تو داری همین طور قصه رو ادامه می دی... بدون من...

یه کم خسته ام ...سطر بعدی من میرم .انتهای جمله من  نقطه بذار .حتما برو سر خط...

من میرم خودت قصه رو یه جوری تمومش کن...

تورو خدا کلاغه یادت نره آخر قصه حتما به خونه ش برسون...

می خوام نفس بکشم ...یه  کم واژه های تازه بچین ...دو سه تا حرف جدید هم حالمو جا میاره...

...وسطای قصه  منو از بین شخصیت ها حذف کن...یه طوری که کسی نفهمه..مثلا بنویس رفته مسافرت...یا مثلا گم شده...نمی دونم خودت بهتر می دونی..

چقدر خسته ام..همین جا تو پاورقی میشینم...خستگیم که در رفت  خودم میرم...

کلاغه یادت نره...به خونه ش که برسه خیالم راحت میشه..

آخر قصه هم سه تا نقطه بذار  درست مثل من...

       ...  

 

عصر دیرو ز پر قصه بودم بی سر وته ...ساعت نزدیک ۳ بود.. کلی به خودم ارفاق کردم شما هم با کمی اغماض بخوانیدش...اگر دوستش نداشتید نفرینم کنید تادیگرچنین ناگهانی نشوم...                                               

یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:42 فاطیماکرمی| |


Design By : Night Skin

Others