تبليغاتX
به همین سادگی




















به همین سادگی

  نمی دانم چشمم که  کمی تر می شود  ، صدایم  چرا می گیرد...

...

...

...

...

حالا اگر حرف بزنم ...می گویی چقدر صدایت گرفته...

...

...

...هیچ نمی گویم...

 

 ...

 

جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:23 فاطیماکرمی| |

 

شیشه ها خرد شد

صدای نعره پسر

عصای دست پدر را شکست

و مادرحرام اعلام  کرد

            تمام شیرش را

...

روی سطح بی فرش اتاق

رد خون گوشواره های طلا

ناله های پیر تکرار شد میان پنجره ها

...

پسر در را کوبید

خرده شیشه ها هم لرزید

پدر در بسترش

بازهم تمرین می کردمردن را...

...

انتهای کوچه بن بست

یک نفر مچاله شده در سیاهی ی  نفرین شده خود

.

.

.

شب به زور صبح می شد که دیدند

                           لاشه افیونی مرد جوان را

...

 

* این روزها انعکاس این  نفرین ها در شهر زیاد است...من خودم صدای بیمار  پیرمرد همسایه را شنیدم که می لرزید....

دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:23 فاطیماکرمی| |

 

عید خوبان مبارک

 

............فقط به احترام ... آقا سکوت می کنم....

شادی تان پایدار.

 

پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 19:20 فاطیماکرمی| |


Design By : Night Skin

Others