تبليغاتX
به همین سادگی




















به همین سادگی

تنهایی

تنهایی – احساس و علم بر این که انسان تنهاست، بیگانه از جهان و از خویشتن – نیست.

همة انسانها، در لحظاتی از زندگیشان، خود را تنها احساس می کنند. و تنها هم هستند.

 زیستن، یعنی جدا شدن از آنچه بودیم برای رسیدن به آنچه در آیندة مرموزخواهیم بود.

 تنهایی، عمیق‌ترین واقعیّت در وضع بشری‌ست.

انسان، یگانه موجودی‌ست که می داند تنهاست و یگانه موجودی‌ست که در پی یافتن دیگری‌ست.

طبیعتِ او – اگر بتوان این کلمه را در مورد بشر به کار برد که با «نه» گفتن به طبیعت، خود را «ساخته» است – میل و عَطَشِ تحقّق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد. انسان، خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است. 

 بنابراین، آنگاه که او از خویشتن آگاه است، از نبود آن دیگری، یعنی از تنهایی‌اش هم آگاه است.

تنهایی ما اهمیت و معنایی دو گانه دارد: از سویی آگاهی بر خویشتن است و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن.

درد عشق همان درد تنهایی است. آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند.

در دنیای ما عشق تجربه ای تقریبا دست نیافتنی است. همه چیز علیه عشق است: اخلاقیات, طبقات, قوانین, نژادها و حتی خود عشاق .

اوکتاویو پاز؛ دیالکتیک [هزارتوی] تنهایی؛ خشایار دیهیمی

 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:22 فاطیماکرمی| |

 

فرض کن من شاعر شده ام

آسمان ،ماه ، شب ، آیینه

چند تکه ستاره

دوسه قطره باران

چیده ام دورو برم...

...

چند کلمه ریخته روی دفترم

یک صفحه پر از جمله های نا تمام

نَشت یکریز نقطه چین ...

که مثلا چند بیتی بسرایم...(!)

...

فرض کن با همه  سادگی ام  

با انعکاس شفاف این واژه ها

ناگهان من شاعر شده ام

...

دو قدم مانده به بغض

چند فاصله دور تر از مهربانی تو

فرض کن من شاعر شده ام

... اما.... ...

از چه بگویم ...؟ تو بگو...

...مصرع اول با تو

همه بند ها با من

 

*چه بگویم که این روزها را با کمی اغماض،زندگی می کنم....

جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:21 فاطیماکرمی| |

 

آهای با تو ام...

به باورهایم که مومن می شوی ...چقدر شبیه می شوم تمام تو را...

آهای با توام...حواست هست؟

می گویم معتقد که می شوی مرا ، دوست دارم ایمان آورم به باورهای خوب تو...

روبه رویم که نیستی اما آیینه که می شوی شفافیت کدر مرا ...تمام فاطمه بودنم عجیب مقدس می شود به اعجاز محض ایمانت...

مادر بزرگم می گفت ...عظمت و دهشت تاریکی را که دریابی ،

بی هیچ تردیدی به نوری می اندیشی که سپیدی لحظه ها را نشانت می دهد....

نشان که می کنی ثانیه های صبور مرا...من برای آرامش بی نظیر روزهایت دعا می کنم....

 

 به روشنایی سوگند....

 

 *بدون شرح...

دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:45 فاطیماکرمی| |


Design By : Night Skin

Others