به همین سادگی
درود بر شما.... ۱) حالا که غبار خسته سال پیشین را از دلهایمان زدوده ایم، به دوبارگی خود بیندیشیم...قدر بودن مان را بدانیم...بهانه های کلافه را رها کنیم و خوب بودن در همه حال را تمرین کنیم... همین لحظه پر شعور تصمیم بگیریم عیار خلوص مان را بالا ببریم و نگذاریم وسوسه های دروغ مارا بفریبد....(دست کم با خودمان صادق باشیم) حواسمان باشد فطرت پاک خود را با فریب های بد رنگ نیالاییم... حالا که "سبحان الله " گویان به تماشا ی بهار رفته ایم یادمان باشد همه این به ذوق آمدن هاست که دلمان را گاهی گرم می کند.... با همین شور و حال مراقب باشیم دچار نشویم به برخی ساعات افسرده... بکوشیم تغییر کنیم و از پروردگار نازنین بخواهیم که : حوْل حالنا الی احسن الحال ۲) از صمیم قلب آرزو می کنم لحظه هایی پر از آرامش در انتظارتان باشد....که : "تمام چیزی که خدا از بشر می خواهد یک قلب آرام است" ۳) سال نو مبارک............ ................................................................. ۴) دوستان خوبم ... به دلیل مسایل و مشغله هایی ، مدتی طولانی در خدمتان نیستم...ممکن است فرصت نباشد به پیام هایتان هم پاسخ دهم....عذرم را بپذیرید... لحظه هاتان برقرار....آرامش تان پایدار... تا روزهای دور...بدرود.... تا حالا فکر کردید چند روز از روزهای خدا را نفس کشیده اید ....! یادتون می یاد.... نه... یادمون نمیاید که ده روزگی مون رو جشن گرفتند....اما .... بیشتر از این حاشیه نمی رم....امسال تصمیم گرفتم روی ده هزارمین روز زندگیم مکث کنم.... ده تا هزار روز از لحظه تولدم میگذره.... یعنی ده هزار صبح راخواه نا خواه بیدار شده ام.... ده هزار شب را فهمیده و نفهمیده خوابیده ام.... اگر هرروز هم یکبار خندیده باشم....ده هزار بار به ذوق اومده م....و حتما ده هزار مرتبه هم چشمم تر شده....شاید هم از ته دل گ ر ی ه کرده باشم... مهم نیست ...مثل همه آدمها من هم زندگی کرده ام... اما اینکه چقدر مثل آدم زندگی کرد ه ام ...مهم تر ه... ۲۴۰،۰۰۰ساعت فرصتِ بودن ....کم نیست بویژه اگه زمانی رو تصور کنی که مهلت نفس کشیدن به انتها رسیده و برای ثانیه ای از فرشته مرگ گدایی می کنیم....برای لحظه ای ...فقط لحظه ای بیشتر بودن.... سپاسگزار پروردگار خوبم هستم که به من ،بودن پاک و تجربه ناب زندگی ی خوب رو اعطا کرد.... فکر همه چیز و کرده م از روز تولدم تا ۲۳ اسفند ....سالهای کبیسه رو هم شمرده ام.... و رسیدم به اینکه ۱۰۰۰۰بار توی گردش زمین به دور خودش ...منم روی این کره هستی بودم.... ............. ...یعنی ده هزارم دوم زندگیم رو خواهم دید... !؟ ........................... از همان روزی که یادمان دادند زیر اسممان را امضا کنیم ،بزرگ شدیم ... همان روزها -که در تنهایی مان همه کاغذ های دوروبرمان را مثل آدم بزرگا سیاه می کردیم ... همان روزها که تمرین می کردیم خط های کج و معوج همه باید شبیه هم در بیایند ... - داشتیم بزرگ میشدیم... بزرگ ِ بزرگ ....آنقدر که یک نفریم اما "شما " خطاب کردند مارا.... کم کم میان ضمیر ها گم شدیم....عُجب "من" "من" ها درگیرمان کرد...(خودمون هم میفهمیدیما ...ولی..........) بزرگ شدیم و یاد گرفتیم که سرمان را چگونه شلوغ کنیم که برای دیدنِ هم و حتی شنیدنِ هم فرصت نکنیم....نهایت ارتباط مان این است که چند کلمه ای (بی هیچ لحن و به جاماندن دستخطی) بنویسیم و فوت کنیم در دنیای مجازی ( آنهم نه دردنیای واقعی به مثابه قاصدک).... خودمان هم می دانیم دلمان برای صداها تنگ میشود... چه می شود کرد !...بزرگ شده ایم و یاد گرفته ایم احساساتمان را مخابره ،خودمان را سانسور و حرفمان را خلاصه کنیم... تمرین می کنیم مثل آدم بزرگا (!) غصه "فردا "را بخوریم... آنقدر که "امروز" فراموشمان می شود.... آدم های کوچک در این دنیای بزرگ گم می شوند اگر فقط ادای بزرگها را در بیاورند.... .... همین چند روز پیش بود که مریِم ِ خوبی در وبلاگش از نوع روابط آدمهای امروز گله کرده بود ... در جوابش می گویم ... نازنینم ...! در عصر ارتباطات بی ارتباط با ارتباطات ،ما ربط بودنمان را گم کرده ایم .... انگار فقط تلاش می کنیم بزرگ شویم.... بزرگ و بزرگتر...اما............ *تا همین زودی ها...

| Design By : Night Skin |


