به همین سادگی
... می گم حس می کنم مثل مسافر کوچولوی قصه آنتوان دوسنت اگزوپری ام! می خندی و یواشکی تر از من ،می گی :اینو که خودم می دونستم .(کودک درونت خیلی معلومه) می گم:چند وقتیه حوصله م از دست آدما یی که وقتی نگاشون می کنی زورکی ماهیچه های صورتشون رو شل می کنند تا یه لبخندی بندازن رو لبشون و از سر بی ارادتی سری تکون بدن...داره سر میره... می گی : اینا که قرار دادهای اجتماعیه...کلافگیت بی مورده... می گم :یادمه بچه که بودم چهارپایه می ذاشتم زیر پام که بگم بزرگ شدم ولی حالا تو صندلی فرو می رم و لم می دم و کوچیک میشم که بگم بزرگ شدم.... می خندی و هیچی نمی گی...! می گم :خیلی بچه تر که بودم ...فکر می کردم آدما اگه بهم دروغ بگن سوسک میشن حتی یه وقتایی دلم برای سوسکایی که دیگه آدم نیستن ...میسوخت... شونه بالا میندازی و می گی:"اگه می خوای بزرگ شی ..این فکرای ابلهانه و سادگی های بچگانه رو کنار بذار ...مثل آدم بزرگا راه برو...از همین فردا شروع کن... (درست اشاره می کنی به شگفت کردن هام) و می گی :اینقدر از دیدن سبزه هایی که راهشون اشتباهی رفتن و لابه لای سنگا رشد کردن ..شگفت زده نشو... از دیدن چیزای قشنگ به ذوق نیا... همه چیزو حرفه ای تماشا کن...یه وقت نگن طرف ندیده ست! اینقدر با همه صادق نباش...میگن طرف ساده ست...بلد باش وقتی دروغ می گی اینقدر رنگ و روت نپره... صدات نلرزه... ااز بالا و پایین رفتن قیمت جهانی طلا و بشکه های نفت با خبر باش...در باره جابه جایی وزیر و وزرا نظر بده حتی اگه چیزی نمی دونی یه جورایی مخالف سهمیه بندی بنزین باش یا مثلا از اصل ۴۴ حمایت کن... چند بیت از شاعرای بزرگ بلد باش و لابه لای حرفات از شعر دهه ۷۰ حرف بزن ... .... زیاد پایبند عهد و پیمونت نباش که طرف ازت سوئ (یا حُسن ) استفاده نکنه... سر قول و قرارت که نرسیدی...ترافیک رو بهونه کن...دائم بگو سرم شلوغه....و وقتت رو یه جوری تنظیم کن که برای کسی وقت نداشته باشی... یه وقتایی هم هی الکی از روزگار گله داشته باش و از زندگی ماشینی ابراز کلافگی کن....و ..." .... تو داری همین جوری ادامه میدی و من بازم از شنیدن صدای گنجشکا به ذوق میام و برای کلاغایی که کسی دوسشون نداره... غذا می ذارم پشت بوم...با دیدن ماه ،مهتابی میشم و دور از چشای تو ،...به کارای خوب پنهانی فکر می کنم...نقشه هایی برای نیکویی های یواشکی می کشم و .... ............. *قصد تقبیح این موارد را نداشتم...اما...خودمونیما...بعضی هامون الکی درگیر یم.... دیوار در فاصله میان در و دیوار یک پهلو فاصله بود فقط یک پهلو کدام منشا درد! کدام شبیه مرگ ! ش ک س ت فاصله ها را.... و تولدی را که هرگز زاده نشد کودکی از آن! *** شب کوچه غربت و بدرقه ای به ظاهر بی شکوه و غریب... *** تاریک سرخ بی نشان و چقدر پنهانی خاک آبستن کبودی ها شد.... ... *** * برای فاطمه ام ....نام کوچکم از اوست که به خود می بالد.... آدم ها دارند تمام می شوند و به ابتدایی ترین شکل، شروع خود را فراموش می کنند ... .......... ۲) اینروزها عمیق شده ام .... ودلم می خواهد همش گله کنم...چرا این دیوار بد چیده شده ...چرا آن کوچه بن بست راه فرار ندارد؟ چرا ادم ها متفاوت شده اند...چرا تو کمی بی تفاوت شده ای... و کمی هم می خواهم از رورویارویی با آدم های چند رو (دیگر دورو هم کم شده!) شکوه کنم... و دادددددددددددددددددددددددددددددددددبزنم همه پچ پچ های ته گلویم را ... ۳) مدتی ساکت خواهم ماند....انقدر که لحن کلامم یادتان برود... ... ۴) ...

| Design By : Night Skin |


