به همین سادگی
گفتم- این روزها- از کوچه ی ما که گذر کنی ،تمام خاطره زردش را از بر می شوی.... گفتم: بیا رد هربرگ نارنجی که دلش روی زمین جامانده ،علامت بگذاریم...تا سرخط خدا که رسیدیم ،زمین پر شود از نشانی های من و تو... گفتم پاییز را بهانه کن....پاییز را اگر بهانه کنی ،تمام پیرهنت بوی مهر می گیرد ... (به حسم قسم ،راست می گویم) گفتم امشب مهتابی ست... درست همین امشب ...بیا تا تَهِ تهِ بودنِ این خیابان روبه رو بدوَیم و با ماه قائم باشک بازی کنیم با ماه قائم باشک بازی کنیم و هی ماه را جا بگذاریم.... (ماه از ما جا می ماند باور کن....) نفس نفس هایش را میشنوی؟ اصلا بیا میز گردی بگذاریم وسط حیات/ط دنیا و دورتا دور خودمان بنشینم و ... هی حرف بزنیم ...چیزی شبیه راز یا نقطه ابهام را ناگفته بگذاریم و از "رفتن نا بهنگام " بگوییم. بیا درست لحظه ی ابری شدن آسمان ،نماز باران بخوانیم و بعد...... بعد که خیس شدیم هی از ته دل ذوق کنیم که چقــــــــــــــــــــــــــــــــدرزود دعایمان مستجاب شد.!!! بیا... بیا ... بیا گوشه ی این پاییز بزرگ برای هر دوی ما جا هست.....من اما .... من اما شاید وسط خنده ی آبان ،تو را جا بگذارم.... ... .... ....!
| Design By : Night Skin |


