درباره وبلاگ

...
گفتی"آفتاب- ندیده" میخواهی،
پنجره ها را بستم
میان من و خورشید فاصله افتاد...
کمی چتر میخواهم...
دلم هی گیر می کند به قطره های بارانی...
...!
×××
مادرم می گوید" یک شب پاییزی، تو را درد و درد را فریاد کشیدم...نزدیکی های سحر، تو برایم گریه کردی"
وصبح روز پنجم آبان، بااولین گریه های من ،
همه خندیدند واین نخستین اصل متناقض زندگی بود
که با آن روبه رو شدم...
...
گفتی"آفتاب- ندیده" میخواهی،
پنجره ها را بستم
میان من و خورشید فاصله افتاد...
کمی چتر میخواهم...
دلم هی گیر می کند به قطره های بارانی...
...!
×××
مادرم می گوید" یک شب پاییزی، تو را درد و درد را فریاد کشیدم...نزدیکی های سحر، تو برایم گریه کردی"
وصبح روز پنجم آبان، بااولین گریه های من ،
همه خندیدند واین نخستین اصل متناقض زندگی بود
که با آن روبه رو شدم...
...
منوی اصلی
![]()
Powered By
BLOGFA.COM
