تبليغاتX
به همین سادگی




















به همین سادگی

 

گفتم- این روزها-   از  کوچه ی  ما که  گذر کنی ،تمام خاطره زردش را از بر می شوی....

گفتم: بیا  رد هربرگ نارنجی که دلش روی زمین جامانده ،علامت بگذاریم...تا سرخط خدا که رسیدیم ،زمین پر شود از نشانی های من و تو...

گفتم پاییز را بهانه کن....پاییز را  اگر بهانه کنی ،تمام پیرهنت بوی مهر می گیرد ... (به حسم قسم ،راست می گویم)

گفتم امشب مهتابی ست... درست همین امشب ...بیا تا تَهِ تهِ بودنِ این خیابان روبه رو  بدوَیم و با ماه قائم باشک بازی کنیم

با ماه قائم باشک بازی کنیم و هی ماه را جا بگذاریم....

(ماه از ما جا می ماند باور کن....)

نفس نفس هایش را میشنوی؟

 

  اصلا   بیا میز گردی بگذاریم وسط حیات/ط  دنیا و دورتا دور خودمان بنشینم و ... هی حرف بزنیم ...چیزی شبیه راز یا نقطه ابهام را ناگفته بگذاریم و از "رفتن نا بهنگام " بگوییم.

 

بیا  درست لحظه  ی ابری شدن آسمان ،نماز باران بخوانیم و بعد......

بعد که خیس شدیم هی از ته دل ذوق کنیم که چقــــــــــــــــــــــــــــــــدرزود دعایمان مستجاب شد.!!!

بیا...

بیا ... بیا گوشه ی  این پاییز بزرگ برای هر دوی ما جا هست.....من اما ....

من اما شاید وسط خنده ی آبان ،تو را جا بگذارم....

...

....

....!

 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:0 فاطیماکرمی| |

 

1) برای تو که آمدی تا من دوباره بنویسم...(انگیزه نوشتنم!سلام)

" اسمم رو صدا کن تا من دوباره بیدار شم.../

 از ذهن تو تا حوالی خیال من /یه عالمه نقطه چیدند.../

صٍدام کن!/. . . . . . . .

 .

.

.

.صدام کن....شاید این همه نقطه چین/ بهم   وصل بشن  و دور ما رو خط بکشن

(خط خطی های حاشیه دار رو /من خیلی  دوست دارم....)

صدام کن /شاید لابه لای این همه خط....راهم رو پیدا کنم و راهی بشم

همه ی حستو بریز تو صداتو..... 

...

 آروم آروم   صدام کن

 .....

۲) برای  این ماه که... ...که عجیب دوستش دارم....

قبل از اینکه شروع بشه، فکر می کردم از تشنگی هیچ نایی برام نمیمونه....فکر می کردم کاش یه جوری یه وقتی از روز، خدا حواسش بهم نباشه و منم یه چند باری یادم بره که روزه ام و حتا شده سهوی چند قطره ای آب بخورم....فکر می کردم انقدر ناتوان و کلافه بشم که.....

اما حالا یه حس خوب  و ناب الهی تو دلم میاد و میره که اصلا دلم نمی خواد یه لحظه از جلوی چشمهای خدا دور بشم...

راستی سحر ها که بیدار میشین صدای پچ پچ فرشته هارو می شنوید؟

سر سفره افطار درست اونموقع که کلی دیگه ضعف کردم و معده ام ندای "هل من ناصر ینصرنی " رو فریاد می کنه.....بی خیال گرسنگی میشم و.....

 درست اون موقع که  نمیشه از سفره افطار گذشت.... دوست دارم سرم رو بالا بگیرم تا شاید یه جوری بغضم گره بخوره به دستهای خدا....

شاید اگر "خوب " بشم ،خدا بهم نگاه کنه.....................!................شاید

شاید اه خدا نگام کنه ....بهتر هم بشم....

...................................................

۳) برای دغدغه ای تازه   که دوست دارم حتما بخونیدش..............کلیک کنید لطفا

 

پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:30 فاطیماکرمی| |

1)

"می گویند شاعران کلمات را به بازی می گیرند و  نویسندگان در خیال شخصیت هایشان گم می شوند..."

همین جمله کافی ست که شروع کنی .........................

می گویی "هی ساده  ی آهسته !تو هم  شبیه می شوی به تمام این اهالی....(یواشکی می گویی قماش اهل قلم را می گویم )

می گویی :ادم ها که کلمه ها را بلعیدند هر کدام یک جور متفاوتی ،حرف هایشان را به شنیدن می کشانند...

این بار نزدیک تر می آیی و نجوا گونه حرف هایی می زنی ...از پچ پچ ات تنها این دستگیرم می شود "عاشقانه هایی را  که شعر می شوند و تقدیم  می گردند ، نباید زیاد جدی گرفت شان ...و ادامه می دهی تو هم شبیه می شوی کم کم این اهالی را............

  - مجال پاسخم نمی دهی که بگویم...من به تک تک واژه هایم ایمان دارم و به قداستی عجیب آبستن شان می کنم تا  تو   که می خوانی ام بفهمی ام و ....

( برای همین است هر که میخواندم  می گوید چقدر آشنایی....! انگار خیلی پیشتر می شناختمت )

 فرصتم نمی دهی ، تا بگویم "اندیشه" ام آموخته  پیش از آن که در زبانم ریخته شود  به دروغ  نیامیزد.. چه رسد به قلمم....

 اجازه نمی دهی تا حرف بزنم و بگویم  که باور نمی کنم آدم ها به چیزهایی که می نویسند معتقد نباشند .... –

 در هنوز آخرین جمله ات هستی و داری تکرار می کنی :به جای اندیشه ات ،به دل ات بیاموز  آدم ها این روزها بازیگران خوبی کرده اند دلشان را.... حواست که نیست....تو هم داری شبیه می شوی این....

 نمی گذارم بگویی ادامه  ی جمله چرکین ات را...

 می گویم  : من مو من شده ام به چشم هایی  که در آیینه می بینمشان....

 -  دروغ که بگوید دلم .... – غماز و پرده درند...

یاد نگرفته هنوز بازی ام دهم این روح آهسته  ی من....

 

2)

 شب هایی که می آید ... دلم می خواهد تا خود سحر های شگفت اش هی بوی بال فرشته ها بگیرم...آبی شوم و آسمانی  کنم تمام روحم را............می دانم می دانم  سخت است....

در" قدر" دانی تان برای من هم قدر ی آرامش بخواهید....شاید اگر کمتر بیقرار شدم خودم برای خودم دعا کنم....

....

 .....

۳)...........................فریادهای "کجاست آن فریاد رس " از هم اکنون از مسجد محله مان به گوش می رسد...می شنوی؟

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:6 فاطیماکرمی| |

 

  می خوام امروز یه دیوار بکشم میون خودم و خودت....

 

یه دیوار بلندبلند بلند ....حواسم هست پشت بامی رو بر اون مشرف نخواهم کشید....پنجره که هیچ....یه دریچه هم وسط اون  نمی کارم.

...

یه سری آجر بی احساس، میشه مرز میون اشتیاق  تو و نگاه من ...کلاغا بر فراز آون هر چی غار غار کنن فایده نداره ...زهی  خیال باطل... اگه گمون کنن  می تونن خبر بِدن از حال و احوال ما به همدیگه....گنجشکا هم حق ندارن جیکشون در بیاد....چه برسه به تکرار این صوت....

 

اونقدر این دیوار رو بلند می کشم که تو فقط طلوع  رو داشته باشی و من هم فقط غروب   رو................همه ی  شبها میشه  مال  خودم ...اونوقت تو هی بیتاب دیدن شبایی  میشی که با هم ماهو تماشا می کردیم ...و.من مشتاق دیدن سپیده ی سحرایی  میشم. که با صبح به خیرت شروع میشدم...

 از این همه آرزوها روزا و شبای زیادی میگذره و .....................

....................................................................................................

.........................................................

.اونقدر درگیر شب و روز و ماه و ستاره و خورشید میشیم که یادمون میره قرار بود دلمون برای هم تنگ بشه.....

 

...هی تو دوست داری   بلند بلند  ستاره ها رو بشماری.(حالا حتی بی من)..و.هی من خسته میشم از این همه تاریکی...

 هی تو به عصرای بی غروب حوالیتون دشنام میدی(بدون هیچ دلتنگی)  و و من هی  با نگرانی فکر میکنم کی  این  صبح کاذب "  تموم میشه"(بی اونکه به "صبح به خیر"شنیدن  حتی فکرهم کنم)

 

............................................................................!

...................................................................!؟

...........................................................!!

...................................................!

..............................؟

..!

.

حالا خیلی وقته که  این دیوار خراب شده اما ....

.

.

.

اما... ما به همون لحظه های پشت اون مرز عادت کردیم.............پشت اون مرز لعنتی...

"روز"ها و "شب"ها مون بی هیچ تعارفی "به خیر" میگذره..

.........................

.هی تو ماه و نمی بینی ویاد من نمی کنی

 

 هی من آفتاب زده نمیشم و دلمو به سایه های سیاه خوش می کنم...

 

 (آخه یادم رفته ..یادم رفته قرار بود با "صبح به خیر"ی  شروع بشم)

 

 ..................................

*ایندفعه کارشناس  شعر! نمیشوید....فقط خوب بخوانیدم  به گمانم  شما هم به همه مرزها و فاصله ها مومن خواهید شد.....

 

شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:0 فاطیماکرمی| |

  ۱)...

 

آدم ها  دارند  تمام می شوند و به ابتدایی ترین شکل،  شروع خود را فراموش می کنند ...

..........

۲)

اینروزها عمیق شده ام ....

ودلم می خواهد همش  گله کنم...چرا  این دیوار   بد چیده شده ...چرا آن  کوچه بن بست راه فرار ندارد؟ چرا ادم ها متفاوت شده اند...چرا تو کمی بی تفاوت شده ای...  

و کمی هم می خواهم  از رورویارویی با   آدم های  چند رو (دیگر دورو هم کم شده!)  شکوه کنم... و دادددددددددددددددددددددددددددددددددبزنم همه  پچ پچ  های ته گلویم را ...

 

۳)

مدتی ساکت خواهم ماند....انقدر که لحن کلامم یادتان برود...

...

۴)

...

 

 

 

دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:6 فاطیماکرمی| |

...

هیچ کس اینجا نیست اما مثل کسی که توی شلوغی باشد تمر کز ندارم...خاطره های لجوج ،بد سماجتی می کنند با این لحظه ها که عین تنهایی ،ساکتند...

:

می گویی بیا از همین نقطه تو خالی که عقربه ها رویش آسو ده اند شروع کنیم...شبیه "رفتن "که شدیم ...هی برای هم از "ماندن " شعر بخوانیم...هی تو بخوانی هی من ب خ و ا ن م ...

اما من باز هم تردید دارم...ته دل "باور"م مور مور میشود ...

"راه های متفاوت را با ید متفاوت پیمود" فلسفی حرف می زنی و من خنده ام می گیرد... وتو هی به خنده های من می خندی... اسمش را گذاشته ای  "شیطنتی همیشگی "

( یواشکی می گویم یادم رفته ش ی ط و ن با کدوم "ت"  "ط"   نوشته میشه )

همین جا وسط شب ،دلم می خواهد از آفتاب حرف بزنم اما تو  بی تاب تمام  شدن جشن تاریک ستاره ها یی و نگران ماه می شوی ...

بی تفاوت شانه بالا  می اندازم و شعرم (!) را می خوانم...

:

چقدر شبیه هم نیستیم ما و آفتاب

 

خورشید دیگر یادش رفته

 

میان حرف باران بپرد

 

(این را از غیبت رنگین کمان فهمیدم)

 

چقدر شبیه هم نیستیم ما و آفتاب...

!

 

و تو باز خنده ات می گیرد از بارانی بودنمان ....اما هرچه بلندتر می خندی من کمتر می شنومت ...

تازه می فهمم چقدر ساده بودم   که گمان می کردم   شانه به شانه ات راه می روم...

من اینجا تکیه داده بودم به دیوار پشت بام که بقیه شعر را بگویم یا همین جا تمامش کنم  اما تو به صبح رسیده  بودی ...

مگر نمی دانی ...!

فاطمه ها از فاصله ها زود خسته می شوند...

...........

یا کمی عقب تر برگردد یا به نیامدنم کم کم عادت کن...

....

*  سفر نامه راه شب تا صبح ....

"  

 در اینجا را ه نظر بسته ست....

جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:0 فاطیماکرمی|

 

آهای با تو ام...

به باورهایم که مومن می شوی ...چقدر شبیه می شوم تمام تو را...

آهای با توام...حواست هست؟

می گویم معتقد که می شوی مرا ، دوست دارم ایمان آورم به باورهای خوب تو...

روبه رویم که نیستی اما آیینه که می شوی شفافیت کدر مرا ...تمام فاطمه بودنم عجیب مقدس می شود به اعجاز محض ایمانت...

مادر بزرگم می گفت ...عظمت و دهشت تاریکی را که دریابی ،

بی هیچ تردیدی به نوری می اندیشی که سپیدی لحظه ها را نشانت می دهد....

نشان که می کنی ثانیه های صبور مرا...من برای آرامش بی نظیر روزهایت دعا می کنم....

 

 به روشنایی سوگند....

 

 *بدون شرح...

دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:45 فاطیماکرمی| |

 

قطره ها را زیارت کن

 بارون که می باره تو هم دلت میخواد هیشکی بهت نگه "آهای  پنجره ها رو ببند"

میخوای سردت بشه اصلا دوست داری همه دریچه ها باز بشن روبه سرمای صفر درجه"

بارون که می باره تو هم دوست داری تموم واژه هاتو بریزی کف دستت ...بعد هم دستت رو بگیری بیرون ...زیر قطره ها...کلمه هات بشن عین بارون...

بارون که می باره تو هم عجیب دلت هوایی میشه ...

چقدر می فهمم ...که دلت می خواد قطره هارو زیارت کنی...زل بزنی به همون قطره هایی که جا خوش کردن گوشه چشمت  نمیذارن جایی رو تماشا کنی...

بارون که می باره تازه دوست داری برگردی به اصل اصل خودت...اونوقت عجیب میشی خاک بارون خورده که همه ی همه ات تر شده...نجیب و پاک...

« خوبه دیگه نمی شنوم که بگی عجیب دلم  گرفته» گرفتگی ها خودشون  خیس میشن و رها ...

بارون که می باره دلت می خواد بری تو کوچه و همه ی پاییز رو از بر کنی...می دونم  تو هم دلت نمیاد پا بذاری رو برگها و محض  خاطر بچگی هامون صدای خش خشوشون رو در بیاری...

 بارون که می باره ... توی چاردیواری اگه نفس بکشی آیینه ها دلگیر و دل چرکین  میشن...تو رو به آیینه ها قسم... همه ی خودت رو ببر زیر سقف آسمون...

بارون که می باره...

... بارون که...

... ...

 آهای بارون داره می باره... یادت نره  چترت رو جا بذاری...

...

 

* ایام خوب  مبارک....

* یادمون باشه پاییز هم که تموم بشه. زمستون بهونه ی تازه نوشتنه...تا زمستان.............

 

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:21 فاطیماکرمی| |

 

 شنیدم خوب می نویسی ..خب بنویس...همین حالا...دنبال چی می گردی؟

ـ:قلم و کاغذ...

نمی خواد توی این دنیای پست مدرنیسم قلم و کاغذ به کار نمی یاد...روی همین صفحه پر کلید چند تا حرف رو که فشار بدی جملات خودشون میان...ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ فاصله  یادت نره ...اخه تو همیشه فاصله هارو گم می کنی...می فهمی از فاصله حرف می زنم..

شعر...؟  نه شعر ننویس...می دونم پر شعری ...قافیه هارو که پشت سرهم «ردیف»می کنی  احساساتی می شم... از ایهام نازک کلماتت  هول برم می داره...با جنس جناس هاتم  که مدتهاست آشنام...

می دونم واژه ها رو بی نظیر مراعات می کنی...تو به ستاره ها نگاه می کنی و عاشق ماه میشی...من به کنایه به خودم می گیرم...کلی استعاره هم که خرج کنی بیشتر دلم می گیره..

قصه بگو...بهتره..

ـ:یکی بود  دوتا بود  سه تا بود   چارتا بود   پنش تا......

نه نمی خواد....تا آخر  ادامه نده...حالا باید از «یکی»که نبو دحرف بزنی...تا همه هستند بگو..

یه قصه خوب...از جاده شروع کن...تا آخرش برو... زیاد شلوغش نکن   من از داستان های پر شخصیت می ترسم   کلی باید صفحه هارو  ورق بزنم تا برسم به خودم...

گفته بودم یا نه...من حوصله م زود سر میره...

حرفای خنده دار هم می تونی بزنی...اما قول نمی دم  که بخندم...ته دلم که یه کم قلقلکی بشه..کافیه...

گفته بودی پر از حرفی...گفته بودی دنبال فرصتی می گردی تا حرف بزنی..

خب همه این حرفارو تو قصه بگو...همون  وسطا ...روی سطر پنجم ...آهان بله...همون جا بشین سر پاراگراف...منم دارم میام...

ـ:شمع..؟   نه نمی خواد...نمی خوام کسی بفهمه روی دوتا سطر روبه روی هم نشستیم...

چارتا شاخه رز هم گوشه تاقچه پژمرده...یه کم که جلو تربری  می بینی..چند صفحه اون ور تر ه...رز رز که نیستند...همشون زردن...از همون اول زرد بودن...همون موقع که حروف رو بغل هم می چیدی...منم اونارو از جدول کنار بلوار چیدم...(کار بدی کردم؟!) مهم نیست همه اونا یی که میگن چیدن گل کار خوبی نیست حتم دارم یه روزی خودشون یه گلی رو یا شاید بیشتر هم  چیدن...

...ورق می زنی...و بازم قصه می بافی...

من خندم می گیره...تو داری همین طور قصه رو ادامه می دی... بدون من...

یه کم خسته ام ...سطر بعدی من میرم .انتهای جمله من  نقطه بذار .حتما برو سر خط...

من میرم خودت قصه رو یه جوری تمومش کن...

تورو خدا کلاغه یادت نره آخر قصه حتما به خونه ش برسون...

می خوام نفس بکشم ...یه  کم واژه های تازه بچین ...دو سه تا حرف جدید هم حالمو جا میاره...

...وسطای قصه  منو از بین شخصیت ها حذف کن...یه طوری که کسی نفهمه..مثلا بنویس رفته مسافرت...یا مثلا گم شده...نمی دونم خودت بهتر می دونی..

چقدر خسته ام..همین جا تو پاورقی میشینم...خستگیم که در رفت  خودم میرم...

کلاغه یادت نره...به خونه ش که برسه خیالم راحت میشه..

آخر قصه هم سه تا نقطه بذار  درست مثل من...

       ...  

 

عصر دیرو ز پر قصه بودم بی سر وته ...ساعت نزدیک ۳ بود.. کلی به خودم ارفاق کردم شما هم با کمی اغماض بخوانیدش...اگر دوستش نداشتید نفرینم کنید تادیگرچنین ناگهانی نشوم...                                               

یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:42 فاطیماکرمی| |

  .................

 

بدو بدو آمده ام...تمام کوچه را دویده ام...می بینی کفشی پایم نیست.کمی خون(کمی می گویم که نگران نشوی)اما باور کن خون پایم بند نمی آید.

انتهای کوچه پر از شیشه بود.شیشه های شهر شما همه شکسته و من ٍ ساده به جای آنکه از ابتدای کوچه بیایم از انتها آمده ام...

... ... ... می شنوی ؟  لابه لای این نقطه چین ها نفس نفس میزنم(چقدر کشیدن نفس کشدن سخت است)

دیشب که خوابم نمی آمد کمی دعا ی باران خواندم...می بینی بازهم دعایم مستجاب نشد...چه زود آفتاب می زند در شهرتان....

آفتاب را دوست ندارم .طلوع که می کند فرصت روحانیت را از آدمی می گیرد....

چقدر خورشید .کوچه تان را گرفته...اینجا در این کوچه تنگ و طولانی .کمی سایه ندارید؟

چقدر بی شکوه ! حتی یک درخت هم نکاشته اید.ساکنان این کوی نمی دانند یک نفر غریبه....یا رهگذری اگر تشنه شودآب می خواهد که بنوشد...یک قطره آب هم نیست...حتی یک قطره...

کاش دیدگانم شور نمی باریدند...تشنگی ام را بیشتر می کند....

تمام کوچه را دویده ام...خسته ام ...نمی بینی؟

 خوب یادم هست... از همین کوچه بود...دلم را از قفس سینه ام بیرون کشید و  دوید ... دنبالش دویدم...

همین جاها بود...

خانه شان پنجره نداشت.هر چه بود دیوار بود...

ـ :یک دریچه؟

ـ: چرا یک دریچه کوچک هم داشت .به گمانم نور از آن سرک می کشید...

عجیب...! هیچ خانه ای اینجا پلاک ندارد.!

هنوز خون پایم بند نیامده...من ٍ ساده را باش که تمام این کوچه را که پر از شکسته ها بود پابرهنه آمدم...کمی ضعف دارم...هیچ کس مرا نمی شنود...

ـ: آهای...

ـ : آهای

من از انعکاس نا مفهوم صداها می ترسم....

دلم  را ...دلم  را  ...باور کنید ببینمش می شناسمش...شکل گرفته ای داشت مثل ابر مچاله شده...مثل عدد روز تولدم...مثل شیشه...(خدا کند نشکسته باشندش) مثل ستاره...

کوچه که تمام شد ...باز می گردم از نو...شاید خون پایم هم بند بیاید...

...

ببینم... اینجا رد خون دیگری بر جاست...نگاه که می کنم رد پایم دوردیف تکرار شده...سایه کیست که با من است؟

من  کمی می ترسم ...شهر شما عجیب است...

خورشید بی آنکه به دیواری ذره ای سایه امانت دهد...نا گهان غروب می کند...شب کوچه تان خیلی تاریک است...

کاش این کوچه بن بست بود...

تمام که نمی شود تمام این کوچه...

سایه کیست که با من است؟

... ... صدای نفس هایم را می شنوی؟... ...

 

*پیش از این ماه عزیز نوشته بودمش...خسته بودم...و تمام نمی شد شکستنی هایم...خواهید بخشید مرا اگر به این کوچه کشاند م تان.

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:35 فاطیماکرمی| |

 

..............................

۱)

مهتابی میشویم این ماه را...آماده هستی شایسته شویم آسمان را.؟...

در این هوای گرم .تشنه نشوی آب را.....زلال شو ......خود خود آب باش....

یک وقت بهانه نکنی گرسنگی را.....سیب شو......زرد نخواهی شد اگر چون دانه  های انار.سرخ باشی.....

نچرخد یک وقت چشمت دنبال زیبایی....سربه زیر باش و زیبا شو.....تماشایی کن خودت را....

سحر که بیدار شدی....بهانه نکنی خواب را....آنقدر بیدار باش که دیگر خورشید ننازد به بیدار کردنت....

....

مهتابی میشویم این ماه را....آسمانا ....شایسته هستی تمام شفافیت ما را؟

 

*وقت افطار زمزمه که می کنید یاد خدارا ...مرا هم دعا کنید.

 

۲)

دوست صمیمی من...الهام نازنینم...این روزها داغدار است...برای عشقی  واقعا شکسته...اگر مرا به دوستی پذیرفته اید به احترام دوستی مان....به خانه این دوستم بروید و با جمله ای آرامش کنید...حتی با یک مصرع...الهام پشت نرده هامنتظر کمی صبوری است... 

سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:5 فاطیماکرمی| |

 

راهی که به اراده انتخابش نکردیم طولانی بود.

ناگهان بود که به هم رسیده بودیم و  آرام آرام به ناگهانی شدن عادت  می کردیم...

لیلا که شدم تمام جنون تورا ...جاده راهش را گم کرد.کوتاه شد تمام آن مسیری که گذر از آن طاقت فرسا می نمود برای ما.آنقدر کم شد که به شگفت آورد ما را.مارا که به غفلت جاده را شروع کرده بودیم.«هر چه بادا باد»گفته بودیم (!) و به راه افتاده بودیم.

گفته بودم  تا انتها ی جاده با تو می آیم .چقدر  نمی دانستم که راه کوتاه می شود با پیمودن ما...اشتباه من این بود که همسفر نباید میشدم تمام این سفر را...

کمی که تلخی کرد ه بودم «شیرین»نامید مرا شاعری...- لابد می گویی چه شاعر خوبی ـ فرهاد که نشدی تمام روز های سختم را ...تا بگویم از غارهایی که تنهایی ام را گوش می کنند.

از «خداحافظ تا همیشه » می ترسم ترس که دیگر از سر آگاهی نیست چرا تکرار می کنی شاه بیت شعری را که از «ترس » گفته ام.می گویی :«باش و از خدا مخواه که برای همیشه حافظ تنهایی من باشد.»

عقل رفتن داری و دل ماندن ...هیچ خودت هم نمی دانی ناز می کشی یا نیاز را می فهمی....!

به آخر جاده که رسیدیم بازهم جوانیم...تو جوا نی و من کمی جوانتر.

به دوراهی که رسیدیم تمام می شویم .آماده هستی تمام شدنمان را بدرود بگوییم؟

ما در آغاز پایانیم...«به امید دید ار » نخواهیم گفت این بار....به پایان که رسیدیم نگاه نخواهیم کرد رد پا هایمان را....

تمام می شویم آماده شو....

ما جوانیم...ما جوانیم...جوان جوان....اما به پای هم هرگز پیر نخوا هیم شد...........

...................................................................................................

                                  

*

جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:26 فاطیماکرمی| |

 

ـ شما در غربی ترین نقطه شمال کشور ـ

ما اینجا در پایتخت ایرا ن زمین...شهری که  هرروز صبح من و خواهر و برادرانم هوایش را عمیق نفس می کشیم و فریاد ریه هامان را بی صدا سرفه  می کنیم...

زمین شهر مان را هرروز به آسفالت می کشند و فردای هرروز ها آسفالتش را تمدید   می کنند و باز چاله ها ترمیم نمی شوند...

آنقدر باغ نداریم که...

من از شهری که در آن زندگی می کنم می گویم.اینکه هرروز برای جابه جایی از نقطه ای به نقطه ای دیگر باید سوار اتوبوس هایی شوم که حالا به جای تکه کاغذی ارزان .اسکناس از ما  می خواهند و هرروز مجبورم سوار قطارها ی طویلی شوم که مجال تنفسم نمی دهند...من بی دیدن هیچ منظره ای از میان تونل های تاریک  میگذرم...

آنجا در شهر شما دلهای وسیع تان عکس خدا را هرروز در آبهای شفاف  می بیندو ما اینجا خدا را ـ در آب های معادن شهر شما که در بطری هایی به ما می فروشند ـ ُگم کرده ایم...

اقتصادمان کمی (!)بیمار است ...

از سیاست شهرمان نمی گویم که دست خیلی ها به آن آلوده است ...مردان گاه به  ازدواج موقت می اندیشند و زنان شهر مان آنقدر کار می کنند که کودکانشان در مهد های کودک .مربیان را «مادر»می نامند...

از زن های بد شهرمان حرف نمی زنم که زیبایی شان را به بهای ناچیزی   میفروشندو شرافت را زیر علامت سوال بزرگی له می کنند.

اینجا ساختمان ها آنقدر بالایندکه صورت آسمان شهرمان  خراش می خورد و ابر های زخمی .تیره می بارند...

اما نه...

با تمام این بدی های شهرمان .هرروزش را زندگی می کنم بی آنکه به شهری دور دست بیندیشم یا به روستایی سر سبز.

حسرت صفای کوهستان و وسعت دشت ها را نمی خورم من.

ودلم برای آب های زلال سر چشمه  تنگ هم که شود صدایم در نمی آید.

حسودی هم نمی کنم مردمان شهرتان را...

اینجا میان اهالی شهر ما هم خوبانی هستند که به احترامشان به پا می خیزم و سلامشان را گرم پاسخ می گویم.

مردمی ترین های شهرم...خرده مگیرید بر من ...

 من به هوایی تازه   امید بسته ام..

 

 

*قصد تقبیح شهرم را نداشتم... می توانم به شما که در جنوب و  شمال وغرب وشرق هستید هم تقدیمش کنم....

جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:9 فاطیماکرمی| |

 

هنوز  پر از وضویم من...به قداست بی نظیرت سوگند نگاهم برای دوری ات بارانی است خیس خیس..سجاده ام پر از «مریمی»ها شده و کمی از عطر  گل انبیا  تمام  مرا معطرکرده...

به رکوع که رسیدم نشانت خواهم داد ترسم را...اینکه چقدر از زمان بی حضورت می ترسم ...

کوچه های شهر ما تنگ است. ما عظمت تو را در دشتهامان به تماشا خواهیم نشست..به صمیمانه ترین عصرهای جمعه که دلتنگت می شویم سوگند..بی دریغ تر از همیشه مهربانی ات را به پذیره خواهیم آمد ...ما که انتظار را هرروز مرور می کنیم..

از شما نوشتن نیاز به اندیشیدن ندارد. واژه ها آنقدر انتظار را فهمیده اند نامتان که در کلام جاری می شود...بی هیچ اندیشیدنی کنار هم ردیف می شوند.آنقدر می نویسم تا شاید جمله ای حتی کلمه ای از نوشته هایم شما را شایسته باشد.چقدر به لیاقت رسیدن سخت است..

گلدان شمعدانی ها را از تاقچه برداشته ام وبا چند شاخه گل نر گس کنار پنجره گذاشته ام...پنجره ها بازند...

شب های محله ما پر از پذیرایی شده چقدر نوشیدنی هایی که به نیت سلامتت می نوشیم  گواراست...

بزرگوارا ...به بزرگی ات قیام کرده ام دستانم پر از قنوت شده و روبه روی همان شمعدانی ها انجا که به انتظار می خوانمت...روبه قبله به سجده خواهم رفت...آنقدر سر به زیر می مانم تا بگویمت بیشتر بیقرارم... پایان نمازم ...سلام  ها نثارت خواهم کرد..

آقای زمان...می دانی که دلهامان را به اسارت زمان کشانده اند و زمینی مان کرده اند اما  آسمانی  بودن آرزوی ماست ...ای خود خود آرزوها...

چه بد قلب هامان به نا پاکی های عصر عادت کرده...چشم هامان مدتهاست فراموش کرده که زیبایی چه رنگی است...نگاهمان کن ...نگاه که می کنی زیبا می شویم..

به احترامت به پا خاسته ایم ...ما را محترم کن...

آقایمان...نمی دانی چقدر دل هامان شکسته از این همه فاصله...جمعه تا جمعه ...لحظه به لحظه ...ظهور پر طمطراقت را چشم به راهیم... ... ...

 

*خوب بخوانیدم...انقدر که پر از حضور شوید... دلتان که دریایی شد ...مرا هم یاد کنید... راستی .این شبها تماشای ماه را از دست ندهید. 

دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:38 فاطیماکرمی| |

 

تمام شب را دوره کرد...چند روزی نبود که آخرین داستانش را نوشته بود...چند وقت دیگر قرار بود به نشر برسد....

به نشر برسد؟

عجیب نگران غیرتی بود که همیشه به آن می بالید...

با این همه غرور ‌.نگاهش پرًًُ بغض  شده بود...صدایش کاملا زنگ گریه داشت...کلامش که جاری نمی شد از زبانش .تا بفهمی چه شگفت می لرزد...هر چه بیشتر می گذشت...بارانی تر می شد...سالهای زیادی بود که  «نویسنده »می نامیدند اورا ...

عجیب دلتنگ و بیقرار می نمود...حتی ستاره شمردن هم پلکش را سنگین نمی کرد... خواب هم نمی ربود اورا...

تمام برگه های خیس نوشته هایش را پنهانی در صندوقی مخفی کرد...درش را قفل کردو کلیدش را پای یاس های سپید .به آرامی کاشت...حواسش بود کسی نبیندش...

تلفن زنگ می زد..ناشر کتابهایش بود می خواست که با او برای آخرین کتابش قرارداد ببندد...

تمام تماس ها از چند روز پیش بی  پاسخ مانده بود...

بسیار دردناک بود...

هیچ کس  نمی دانست نویسنده عاشق شده بود...

عاشق یکی از شخصیت های داستانش ...

                                         ***                     ***

جا لب است.دل نویسنده شیفته آدمک های داستانش  شده...دل من .سوخته ی دل او...ولابد شما هم به دیوانگی دل من...               اما...نه...نخندید....  

چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:54 فاطیماکرمی| |

آهای شما که شاعرید کمی به من واژه دهید...

 همه واژه ها را پس تان میدهم...به تمام کلماتم سوگند...

دلتان که بزرگ است...چند حرف کوچکم دهید...خوب می دانم چطور بزرگ بزرگ حرف بزنم...

کمی قافیه کمی هم وزن می خواهم...به اندازه ای که بتوان با آن نثر مسجع نوشت...

کمی آیینگی هم می خواهم...نمی شکنمش ...باورم کنید...

آهای شما که شاعرید کمی به من واژه دهید...به امانت می خواهم ...

از شاهنامه بگویید شاهکاری خواهم نوشت...دوسه قطره از «جام نبیذ» واژه هایی قوی از «گرد آفرید» چند حرف بد از «دیو های سپید»...

آهای شما که شاعرید کمی از «گوهر عقد فلک» دو سه تار از «زلف زمین» می خواهم...«آبله چشم چراغم»*...قافیه م تنگ شده...مس مارا به زری اندود کنید...

دوسه بیتی از بوستان و چند بابی از گلستانم دهید...غزل غزل از عاشقانه های سعدی...کمی از پریشانی های شمس...دوسه بیتی هم از حافظ می خواهم

آهای شما که شاعرید...دو سه سطر شعر نو می خواهم...واژ ه ها ی تازه و نابم دهید...دوسه بیتی بی قافیه...شاعری های سپید...

آهای شما که شاعرید...ترانه تشنه ام من...کمی به من نوای نو...ترانه های شاد  بی نظیر...موسیقی  های نهان.....دهید مرا صدای خوش...

. همه هر چه خواستم .... به امانت می خواهم...

کمی به من واژه دهید...

 

نوشتم تا بگویم کم آورده ام...فرصت شاعرانگی دیگر این روز ها به دست نمی آید... 

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:34 فاطیماکرمی| |

قدم هایم را  که بشماری* می فهمی چقدر مشتاقند...مشتاق رفتن...

خیال ماندن که ندارم ...گفته بودم اینجا برای دل من .تنگ است ...بزرگ جایی می خواهم بس بی انتها ...جایی که از این منیت ها برهم ..از این من بودن های مکرر..من باشم ها ی لجوج...

خودت هم خوب می دانی اینجا مردمان شهرمان هر روز «من» می شوند... و این ضمیر را با صلابتی احمقانه فریاد می کنند...و ما هم...

آیینه را می بینیم ...ذوق حسمان را می گیرد ...که چه خوب « من» ی شده ایم امروز...

آنجا که فریاد می زنیم:«این منم...» چه پوشالی لحنی است که از ما می شنوند...کاش می دیدیم زیر پای مان آنقدر ها هم بلند نیست...

چه می شودمان آنقدر اسیر رنگ شده ایم که فراموشمان شده شب فقط یک رنگ دارد و بس...

دغدغه های ماشینی .از یادمان برده زمانی بیقرار ماه بودیم و با شب های آسمان .مهتابی می شدیم...خلوتگاهمان سقف نداشت و محبوس نبودیم در این بن بست های اجباری و دیوار های بلند بی روزن...

انقدر بارانی بودیم که آب . حسرتمان را می کشید...خیسی های بی نظیر .با شکوه مان می کرد..و چنان بی آلایش می زیستیم  که تمامت طهارت به حسودی مان  به پا می خاست...

کجاست «معصومیت از دست رفته »ی ما ...تا کی چنین پر عصیان...

آنقدر در این اتاقک های بی پنجره نفس کشیده ایم که تمام چاردیواری هامان مسموم شده...می شنوی؟این صدای سرفه شیشه هاست...

بگذریم...

نگاهم کن...«من» آماده رفتنم...اما نه ... کمی هم صبر می کنم...

معنی تازه می خواهم ...کلام نو بیاور...باور کن آیینه را شکسته ام...

داخل ان بطری کمی نور پنهان کن برای روز مبادا می خواهمش ...میان پنجره ی رو به رویت...هواهوا باد ذخیره کن نفسم که تنگ شد...گشاده رویم خواهد کرد...

کاسه آبی هم پیش دستم بگذار...آب زلالی می خواهم...شفافیت تورا به تماشا خواهم نشست...به رسوایی میندیش...شیشه ای که باشی نور تورا نخواهد آزرد...

 

...خواستم خوب بنویسم ناگهان  یاوه ها بافتم ... به زیبایی اندیشه تان ببخشاییدم..نیمه شبی دیگر...

 

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:5 فاطیماکرمی| |


Design By : Night Skin

Others