تبليغاتX
به همین سادگی




















به همین سادگی

 

حالا هی می گویی باور کنم که اتفاق خوبی در راه است.....

...(!)

می گویی این همــــــــــــــه روز هست توی تقویمٍ رومیز ی  که هنوز ورق نخورده...

می گویی آسمان را نگاه کنم حتا اگر پراز  گرد ریز وغبار  غریبه خاک هم باشد پشت آنهمه "نمی دانم های دور "، چیزی هست که دلم را گرم می کند.

....!

می گویی پای این ثانیه هایی که صبور نیستند خدا برایم دعا می کند!

حالا هی می گویی اگر کمی حوصله کنم ....اگر کمی حوصله کنم ....اگر کمی....فقط کمی...

...

--- * جمله ات تمام نشده...حوصله ام سر می رود.و.....

...                             ....              ...............

...و می روم سراغ کتابی که این روزها می خوانمش روی ماه خداوند را ببوس"....

 

* * اینم یه نکته .....کلیک کنید

 

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:32 فاطیماکرمی| |

 

می خوام امروز به علایق شنیداریم دهن کجی کنم و به جای شجریان و سراج وبنان   و شهرام ناظری و فریدون فروغی و  "دلکش و ویگن "....بشینم و کمی اندی گوش بدم و از اهنگای شهرام شب پر ه و  حمیرا و جواد یساری و عباس قادری! چندتا انتخاب(×!) کنم و هی الکی خوشم بیاد....................

به جای خوندن مقاله های علمی و ادبی  ،چند تا مجله زرد بخونم به جای خوانشی تهوع آور... با .لذتی شگفت آورصفحات را ورق بزنم....

 

 

....

می خوام نوک مدادمو از قصد بشکونم.... خودکارمو سر و ته بذارم تا جوهر پس بده ..بعد هی روی کاغذ خط خط کنم و از اینکه نمی نویسه عصبی بشم و پرتش کنم یه طرف ... یه طرف بی طرف ..........................که هیچ وقت دستم هم بهش نرسه ...........

بعد هم با روان نویس برادرم شروع کنم شعر بنویسم.... ...بی وزن و بی اهنگ و بی قافیه.....

چند تا کلمه بنویسم و بیام سر سطر دوباره چندتا دیگه ودوباره  بی نقطه سر خط///.بگم یه شعر نوی  نوی  نوی نو...

یه قصه یکی بود و نبودی بنویسم     که از  اولش، آخرش معلوم باشه  و حنما .از سر بی حوصلگی چند تا "غلت " املایی بگضارم اون وستا.....»

اونقدر که روان نویس دیگه روان ننویسه...............یه قلم روانی روانی .....

تا یادم نرفته  یه پاک کن بردارم و یه سری واژه که خوشم نمیاد  از سر راه ادما بردارم...

.(دیروز فروشگاهی رفته بودم که کنار قیمت همه اجناسش یه "فقط " سمج  گذاشته بودند. برای  تی شرتی ـ که کلی بی ارزه 5۰۰۰تومن ـ نوشته بود "فقط 8000تومن" )

مثلا همین "فقط " خیلی لجمو در میاره....

فقط "توبرام عزیزی" فقط تو رو دوست دارم" فقط با تو اینقدر عاشق می شم.." فقط دلم برای تو تنگ میشه"  فقط با تو اینقدر راحتم....فقط تقدیر میتونه منو تو رو ...!.فقط فقط فقط فقط......(فقط هایی هرزه و هرجایی!)

 

اینا که چیزی نیست ....

 

می خوام رونامه های باطله پارسال رو از زیر فرش بردارم و با یه ذوق   باور نکردنی  بخونمشون...دلم می خواد دقیقا   با   روزنامه های امروز آیینه هارو پاک کنم ....ایینه ها رو" ها" کرده و نکرده ....تمیز شده و نشده ...از سر واکنم و بی خیال شفافیتشون بشم....  "سپس" کاغذ این  روزنامه ها رو مچاله کنم ....به جای سطل زباله ...از پنجره بندازم بیرون....

 

 ...

 

می خوام یه جوری با کامپیوترم ناشیانه کار کنم که یهو هنگ کنه ....و حتی صفحه کلیدش کار نکنه....بخصوصکلیدفاصلهها.....

 

 

................................................................................

 

غافل ز خوب و زشت شدن ، شرط محرمی ست

زین پیش، گیرم  آیینه بودی     کنون مباش

 

با هر کمال، اندکی دیوانگی خوش است

گیرم که عقل کل شده ای ،بی جنون مباش

(بیدل) 

 

 *برای بهتر شدن  علایقم ...برای بهبود روان قلمم....برای آرامش  تصویر آیینه روبه رویم...برای همه فاصله ها یی که مرا دوره کرده..............برای تمام دیوانگی هام دعا کنید.....

.....نصیحت بی نصیحت

شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:15 فاطیماکرمی| |

 

  ...

می گم حس می کنم مثل مسافر کوچولوی قصه آنتوان دوسنت اگزوپری ام!

 

 

می خندی و  یواشکی تر از من ،می گی :اینو که خودم می دونستم .(کودک درونت خیلی معلومه)

 

 

می گم:چند وقتیه حوصله م از دست آدما یی که وقتی نگاشون می کنی زورکی ماهیچه های صورتشون رو شل می کنند تا یه لبخندی بندازن رو لبشون و از سر بی ارادتی سری تکون بدن...داره سر میره...

 

 

می گی : اینا  که قرار دادهای اجتماعیه...کلافگیت بی مورده...

 

 

می گم :یادمه بچه که بودم چهارپایه می ذاشتم زیر پام که بگم بزرگ شدم ولی حالا تو صندلی فرو می رم و لم می دم و کوچیک میشم که بگم بزرگ شدم....

 

 

می خندی و هیچی نمی گی...!

 

 

می گم :خیلی بچه تر که بودم ...فکر می کردم آدما اگه بهم دروغ بگن سوسک میشن حتی یه وقتایی دلم برای سوسکایی که دیگه آدم نیستن ...میسوخت...

 

 

شونه بالا میندازی و می گی:"اگه می خوای بزرگ شی ..این فکرای ابلهانه و سادگی های بچگانه رو کنار بذار ...مثل آدم بزرگا راه برو...از همین فردا شروع کن...

(درست اشاره می کنی به شگفت کردن هام) و می گی :اینقدر از دیدن سبزه هایی که راهشون اشتباهی رفتن و لابه لای سنگا رشد کردن ..شگفت زده نشو...

 

از دیدن چیزای قشنگ  به ذوق  نیا... همه چیزو حرفه ای تماشا کن...یه وقت نگن طرف ندیده ست!

 

اینقدر با همه صادق نباش...میگن طرف ساده ست...بلد باش وقتی دروغ می گی اینقدر رنگ و روت نپره... صدات نلرزه...

 

ااز بالا و پایین رفتن قیمت جهانی طلا و بشکه های نفت با خبر باش...در باره جابه جایی وزیر و وزرا نظر بده حتی اگه چیزی نمی دونی یه جورایی مخالف سهمیه بندی بنزین باش  یا مثلا از اصل ۴۴ حمایت کن...

 

چند بیت از شاعرای بزرگ بلد باش و لابه لای حرفات از شعر دهه ۷۰ حرف بزن ...

....

زیاد پایبند عهد و پیمونت نباش که طرف ازت سوئ (یا حُسن ) استفاده نکنه...

 

 

سر قول و قرارت که نرسیدی...ترافیک رو بهونه کن...دائم بگو سرم شلوغه....و

 

وقتت رو یه جوری تنظیم کن که برای کسی وقت نداشته باشی...

 

یه وقتایی هم هی الکی از  روزگار گله داشته باش  و از زندگی ماشینی ابراز کلافگی کن....و ..."

....

تو داری همین جوری ادامه میدی و من بازم از شنیدن صدای گنجشکا به ذوق میام و برای کلاغایی که کسی دوسشون نداره... غذا می ذارم پشت بوم...با دیدن ماه ،مهتابی میشم و

 

دور از چشای تو ،...به کارای خوب پنهانی فکر می کنم...نقشه هایی برای نیکویی های یواشکی می کشم و ....

.............

 

 

*قصد تقبیح این  موارد را نداشتم...اما...خودمونیما...بعضی هامون الکی درگیر یم....

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:0 فاطیماکرمی| |

 

"این بار که خانه را بروبم

پشت در خواهی ماند

یادت که بیاید 

هیچ نمی خواستم

نه جسارت زنان شاهنامه را

و

نه نازک اندیشی مردانش را 

تو رستم نبودی

و من تهمینه شدن نمی خواستم

 

تنها

دلم را چشمان اسفندیار کرده بودم

تا مبادا

سیمرغ افکارت خطا کند!

 

...!

چه حیف

 کاووس خیالت آنقدر تاخت

تا غرورم، بهمنی به پا کرد!

این بار که خانه را بروبم

پشت در خواهی ماند

 

چوب گزت را تیز تر کن

دلم روئین تن شده

حتی

اگر اسبان شاهنامه را هم

بتازانی

گردافریدی می شوم

که سهراب دیگری را عاشق کند

 

این بار که خانه را بروبم

پشت در خواهی ماند

دیگر

ناله های بیژن هم منیژه وار بی تابم نمی کند

 

می دانی

گناه هیچ کس نیست

تنها

افراسیاب دلم برخاسته! "*

 

در هنوز دیروزم....

 

* این نوشته خودم نیست اما زبان حالم است که با قلم مریم نازنینم(دوست عزیزم  که این روزها حال مرا می فهمید ) نوشته شده...

 

* نکویی تان پایدار

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:28 فاطیماکرمی| |

  ...

از خودم دور شدم...دور دور...خیلی ...دور...

هر چه بر می گردم اثری از آبادی های من نیست....

 اینجاست که بایدنمازم را شکسته بخوانم....درست مثل فاصله هایی که چه بد شکستم شان...

فرصت آنقدر نیست  که پایان نمازم حتی مکث کنم...( اما نه...خودم که اینجا نیستم ...دست کم میتو انم رکن ها را خالص تر به جا بیاورم)

...

...!!

 داشتم می گفتم...یک جور بدی گم شدم...حتی یادم نمی آید کجا....؟ دست خودم  که نبود...برای همین رها شدم....(حواسم نبود دستم را رها نکنم از خودم)

هر چه بی "خود" فکر می کنم ...نمی فهمم توی کدام شلوغی بود ...کجای حیرت زدگی ام بود...لابه لای کدام جمعیت ....؟؟

فقط این به ذهن بی " خودم" می آید که آدم های دورو برم الکی به هم لبخند می زدند....از روی عادتی همیشگی به هم سلام می کردند...چنان که انگار "عین سلامت " را فوت می کردند توی صورتت....

باورم محو خوبی شان شده بود...خوب بودند ....نه که بد..اما یک جور عجیبی ....

به گمان روی عدد های کم طاقت صفحه ساعت بود که گم شدم....یادم هست حوصله "خودم "  از شتاب ثانیه ها سر رفته بود....

..................!!

....؟؟

حالا شب که می شود بیقرار می شوم...عین "خودم" ...تا شاید اگرقبل از این  "جَلد" شده باشد ....با این کار، راهش را پیدا کند...

حالا شب که می شود....

...؟

.......ستاره ها که نگاهم می کنند ...من هم خیره شان می شوم...بعد....نمی دانم چرا صورتم تر می شود....

..........

برای پیدا شدنم ، یک سبد سیب سرخ نذر کرده ام...

 

پیدا که شدم ... همه ی آرامشم را می ریزم توی کاسه  و ..درِ خانه تک تک تان را می کوبم....

...

....؟!

 آهای ...این روزها به هر تلنگری که به در خانه تان می خورد...زیاد اعتنا نکنید...هنوز زود است.... 

 

* قرار بود خیلی دیر تر بیایم ............اما....

شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:17 فاطیماکرمی| |

 

درود بر شما....

۱)

حالا که غبار خسته سال پیشین را از دلهایمان زدوده ایم، به دوبارگی خود بیندیشیم...قدر بودن مان را بدانیم...بهانه های کلافه را رها کنیم و خوب بودن در همه حال  را تمرین  کنیم...

همین لحظه پر شعور تصمیم بگیریم عیار خلوص مان را بالا ببریم و نگذاریم وسوسه های دروغ مارا بفریبد....(دست کم با خودمان صادق باشیم)

حواسمان باشد فطرت پاک خود را با فریب های بد رنگ نیالاییم...

حالا که "سبحان الله " گویان به تماشا ی بهار رفته ایم یادمان باشد همه این به ذوق آمدن هاست که دلمان را گاهی گرم می کند....

با همین شور و حال مراقب باشیم دچار نشویم به برخی ساعات افسرده...

بکوشیم تغییر کنیم و از پروردگار نازنین بخواهیم که :

حوْل حالنا الی احسن الحال

۲)

از صمیم قلب  آرزو می کنم  لحظه هایی پر از آرامش در انتظارتان باشد....که :

 

 "تمام چیزی که خدا از بشر می خواهد یک قلب آرام است" 

 

 ۳)

 سال نو مبارک............

.................................................................

۴)

دوستان خوبم ... به  دلیل  مسایل و مشغله هایی ،  مدتی طولانی در خدمتان نیستم...ممکن است فرصت نباشد  به پیام هایتان هم  پاسخ دهم....عذرم را بپذیرید...

 

لحظه هاتان برقرار....آرامش تان پایدار...

تا روزهای دور...بدرود....

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 12:29 فاطیماکرمی| |

شنیدم خوب می نویسی ..خب بنویس...همین حالا...دنبال چی می گردی؟

ـ:قلم و کاغذ...

نمی خواد توی این دنیای پست مدرنیسم قلم و کاغذ به کار نمی یاد...روی همین صفحه پر کلید چند تا حرف رو که فشار بدی جملات خودشون میان...ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ فاصله  یادت نره ...اخه تو همیشه فاصله هارو گم می کنی...می فهمی از فاصله حرف می زنم..

شعر...؟  نه شعر ننویس...می دونم پر شعری ...قافیه هارو که پشت سرهم «ردیف»می کنی  احساساتی می شم... از ایهام نازک کلماتت  هول برم می داره...با جنس جناس هاتم  که مدتهاست آشنام...

می دونم واژه ها رو بی نظیر مراعات می کنی...تو به ستاره ها نگاه می کنی و عاشق ماه میشی...من به کنایه به خودم می گیرم...کلی استعاره هم که خرج کنی بیشتر دلم می گیره..

قصه بگو...بهتره..

ـ:یکی بود  دوتا بود  سه تا بود   چارتا بود   پنش تا......

نه نمی خواد....تا آخر  ادامه نده...حالا باید از «یکی»که نبو دحرف بزنی...تا همه هستند بگو..

یه قصه خوب...از جاده شروع کن...تا آخرش برو... زیاد شلوغش نکن   من از داستان های پر شخصیت می ترسم   کلی باید صفحه هارو  ورق بزنم تا برسم به خودم...

گفته بودم یا نه...من حوصله م زود سر میره...

حرفای خنده دار هم می تونی بزنی...اما قول نمی دم  که بخندم...ته دلم که یه کم قلقلکی بشه..کافیه...

گفته بودی پر از حرفی...گفته بودی دنبال فرصتی می گردی تا حرف بزنی..

خب همه این حرفارو تو قصه بگو...همون  وسطا ...روی سطر پنجم ...آهان بله...همون جا بشین سر پاراگراف...منم دارم میام...

ـ:شمع..؟   نه نمی خواد...نمی خوام کسی بفهمه روی دوتا سطر روبه روی هم نشستیم...

چارتا شاخه رز هم گوشه تاقچه پژمرده...یه کم که جلو تربری  می بینی..چند صفحه اون ور تر ه...رز رز که نیستند...همشون زردن...از همون اول زرد بودن...همون موقع که حروف رو بغل هم می چیدی...منم اونارو از جدول کنار بلوار چیدم...(کار بدی کردم؟!) مهم نیست همه اونا یی که میگن چیدن گل کار خوبی نیست حتم دارم یه روزی خودشون یه گلی رو یا شاید بیشتر هم  چیدن...

...ورق می زنی...و بازم قصه می بافی...

من خندم می گیره...تو داری همین طور قصه رو ادامه می دی... بدون من...

یه کم خسته ام ...سطر بعدی من میرم .انتهای جمله من  نقطه بذار .حتما برو سر خط...

من میرم خودت قصه رو یه جوری تمومش کن...

تورو خدا کلاغه یادت نره آخر قصه حتما به خونه ش برسون...

می خوام نفس بکشم ...یه  کم واژه های تازه بچین ...دو سه تا حرف جدید هم حالمو جا میاره...

...وسطای قصه  منو از بین شخصیت ها حذف کن...یه طوری که کسی نفهمه..مثلا بنویس رفته مسافرت...یا مثلا گم شده...نمی دونم خودت بهتر می دونی..

چقدر خسته ام..همین جا تو پاورقی میشینم...خستگیم که در رفت  خودم میرم...

کلاغه یادت نره...به خونه ش که برسه خیالم راحت میشه..

آخر قصه هم سه تا نقطه بذار  درست مثل من...

       ...  

 

عصر دیرو ز پر قصه بودم بی سر وته ...ساعت نزدیک ۳ بود.. کلی به خودم ارفاق کردم شما هم با کمی اغماض بخوانیدش...اگر دوستش نداشتید نفرینم کنید تادیگرچنین ناگهانی نشوم...                                               

پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 10:52 فاطیماکرمی| |


Design By : Night Skin

Others